یادداشتی از حکمت‌اله ملاصالحی؛

دهری‌گری و دهرزدگی انسان زمانه‌ای که «از سنگ و صخره نان برمی‌گیرد که مسیح نگرفت»

دهری‌گری و دهرزدگی انسان زمانه‌ای که «از سنگ و صخره نان برمی‌گیرد که مسیح نگرفت»

دکتر حکمت‌اله ملاصالحی، استاد دانشگاه تهران یادداشتی درباره وضعیت انسان در روزگار معاصر با قلمی فلسفی نوشته است.

آسوده برکنار چو پرگار می‌شدم

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت 

ما آدمیان یا گونه انسان به‌اصطلاح «خردمند» پسین، گونه‌ای هستیم که از میان گونه‌های منقرض‌شده پیشین نزدیک و خویشاوند به ما جان به سلامت به دربرده‌ایم و توانسته‌ایم روی کمربند پوسته نازک جغرافیای طبیعی غبار کیهانی سیاره زمین به حیات و حضورمان در دوصد هزاره اخیر ادامه دهیم. گذار از قلمرو جغرافیای طبیعی و افتتاح جغرافیای تاریخی و گشودگی فرهنگی انسان روی پوسته نازک جغرافیای طبیعی سیاره زمین رخدادی بس عظیم و بی‌بدیل و به‌غایت سرنوشت‌ساز و تأثیرگذار و تعیین‌کننده بود که به وقوع می‌پیوست و افق می‌گشود و افتتاح می‌شد و به حرکت درمی‌آمد. به‌تدریج هم‌افق می‌گشود و افتتاح می‌شد و به حرکت درمی‌آمد. مراحل آغازینش که اصطلاحاً «پیش از تاریخ» نام نهاده شده است، کند و بطئی بود و دیرپا و دیر آهنگ بر نزدیکان و خویشاوندان بشری ما و بر نیاکان ما گذشت و به سر شد. 

فشار طبیعت و جغرافیای طبیعی آن‌چنان بر شانه گونه‌های خویشاوند و نزدیک به ما سنگین و سهمگین و هلاکت‌بار بود که هرگاه تاب‌آوری‌شان به طاق می‌آمد، به مرز می‌رسید و آن‌سوتر می‌رفت پی به پی یکی از پی دیگری منقرض و ناپدید می‌شدند. از میان پانزده گونه منقرض‌شده که مجال طرح و تفصیلش در صلاحیت سخن و نوشتار پیشارو نیست و در نمی‌گنجد، ما به‌اصطلاح «انسان خردمند» تنها گونه‌ای هستیم که از پی آن‌همه گونه‌های منقرض و ناپدیدشده پیشین، پسین آمده‌ایم و همچنان پسین ره می‌سپاریم و پسانه به حیات و حضور خود روی کمربند جغرافیای طبیعی سیاره زمین ادامه می‌دهیم. توانسته‌ایم از پرتگاه چالش‌ها و مخاطرات هلاکت‌بار طبیعی و منازعات خطرناک و خطرخیز و خون‌بار تاریخی که ما خود آن‌ها را دامن زده‌ایم، عبور کنیم و پیوستگی حیات و حضور تاریخی‌مان را روی سیاره زمین حفظ کنیم و منقرض نشویم و از خطر انقراض و نابودی جمعی و قطعی و حتمی و همه‌گیر بگریزیم. 

باری، انسان به‌هرمیزان که فرهنگی‌تر و فرهنگی‌تر افق می‌گشود و به‌هرمیزان شتابان‌تر تاریخی‌تر و تاریخی‌تر گام برمی‌گرفت و ره می‌سپرد، تراکم و فشار رخدادها و دگرگونی‌ها و شتاب برآمدن و به درشدن و خیزش و ریزش اندیشه‌ها و نظام‌های دانایی و ارزشی و ساختارهای اجتماعی و سیاسی و سنت‌های اعتقادی پسین و پیشین را نفس‌گیرتر و سنگین‌تر روی ستون فقرات خود، روی روان و رفتار خود احساس و تجربه می‌کرد و می‌زیست و می‌آزمود و می‌آموخت و می‌اندوخت. گشودگی فرهنگی و افتتاح جغرافیای فرهنگی و تاریخی انسان روی پوسته نازک جغرافیای طبیعی سیاره زمین، به گشودگی سازنده و فراورنده و نوآوری‌های اندیشه‌ورزانه و اندیش‌ورزانه و خردمندانه و خردورزانه و خیال‌خیز و خیال‌انگیز و خیال‌ورزانه و هنرمندانه و کشش‌ها و کنش‌ها و چشش‌های ذوقی و زیباشناختی و کنش‌ها و خیزش‌های فناورانه و مهارت‌های عملی او محدود نمی‌شد. تنها آفاقی و دنیوی و بیرونی و برون‌تاب و برون‌یاب نبود و برون‌ریز افق نمی‌گشود. به ساختن و فراوردن و نوآوردن و خلق انواع نهادها و اطوار تشکیلات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و اقسام سازمان‌ها و ساختارهای مدنی و فراورده‌های ضروری و حیاتی زندگی و پاسخگویی به نیازهای فوری و حیاتی و فراوردن فراورده‌های خوراکی و ساختن انواع ابزارها و پدیدآوردن انواع فناوری‌ها و تصویرها و شکل‌های هنری و هنرمندانه و ذوقی و زیباشناختی و پی و بنیاد نهادن و به پا کردن نظام‌های فکری و دانایی و ارزشی و آموزه‌ای و اعتقادی و اخلاقی و آداب و ادب زندگی و در یک کلام به تنها سیر آفاقی و زیست دنیوی او محدود و بسنده نمی‌شد. سیر وجودی انفسی و درون‌تاب و گشودگی وجودی انسان در درون، بس ژرف، بس ریشه‌ای، بس سرچشمه‌ای و بس بنیادی‌تر بود. وقتی با تأمل و ژرفکاوی ریشه‌ای‌تر گشودگی فرهنگی و تاریخی و حضور فرهنگی و تاریخی انسان تاریخی شده و تاریخمند را ردیابی و رصد می‌کنیم؛ متوجه می‌شویم در پس پشت همه گشودگی‌های آفاقی و برون‌تاب و برون‌نگر و برون‌یاب او، نوعی گشودگی و سیر وجودی درونی همیشه نهان بوده است و مسبوق بر هر شکلی از گشودگی آفاقی و گشودگی انفسی و سیر وجودی او بوده است. هرچند نهان و ناآشکار و در چشم نیاید و دیده نشود؛ و این همان امر ظریف و مهمی است که دوره جدید آن را یا انکار کرده است و یا آنکه به حاشیه‌اش رانده و کشانده است و یا آنکه تمایل ندارد که ببیندش. نظام‌های دانایی و اندیشه و عقلانیت انسان مدرن، سیر و گشودگی وجودی انفسی و درون‌یاب و درون‌تاب‌انسان را سعی ورزیده است از بیرون با ابزارهای شناخت بیرونی چونان «ابژه» شناخت بجوید و بکاود و به امر بیرونی و آفاقی فروبکاهد. به «ابژه» بیرونی و ماده شناخت دانش‌های انسانی و اجتماعی و روان و رفتارشناسی و دیرینه و دیرینه‌شناسی و علوم اعصاب و ژن و مخ و مغز و سازوکار میراث طبیعی ژن‌ها و سلول‌های عصبی تقلیل دهد. انسان روزگار جدید دهری‌زده و دوران‌گرفته‌ترین همه روزگاران در تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری‌ست. 

انسان بماهو انسان. انسان چونان «وجود» به انسان چونان موجود، چونان امر تاریخی و ابژه‌های تکه‌تکه و لت‌وپار شده این یا آن رشته و دانش فروکاسته می‌شود و هر رشته و دانشی، تکه‌ای از او را چونان ابژه شناخت برگرفته و از بیرون به او می‌نگرد. از بیرون می‌جوید و می‌کاود و می‌بیند و تعریفش می‌کند. دانش‌های روان و رفتارشناسی به نحوی، دانش‌های اجتماعی و انسان‌شناختی به نحوی دیگر، رشته‌ها و دانش‌های دیرین‌انسان‌شناسی و باستان‌شناسی به طریقی دیگر متخصصان رشته‌ها و دانش‌های سلول و ژن و مخ و مغز و اعصاب با ابزارها و روش‌ها و راهکارهای شناخت در دسترس از منظری دیگر. آنکه در این میان غایب است «وجودیت» انسان بماهو انسان است. انسان چونان «وجود» یگانه، مغفول مانده است. انسان چونان «وجود» حتی چونان «دازاین» هایدگری هم به حاشیه رانده شده است. انسانی که در نظام‌های دانائی و سنت‌های فکری و اشراقی و شهودی به شناخت «خود» فراخوانده شده بود. فراخوانده شده بود به ندای «وجودِ» متصل به سرچشمۀ وجودی‌اش پاسخ گوید، در روزگار چیرگی و سروری ارزش‌ها و نظام‌های فکری و دانایی مدرنیته، آن ندا دیگر شنیده نمی‌شود. پرده‌های گوش و هوش انسان روزگار ما را مرتعش نمی‌کند. به آن هم باور ندارد. ندایی که بر پیشانی معبد آپولون، ایزد خرد و خورشید یونانیان باستان در پرستشگاه‌ها و نیایشگاه‌های مقدس دلفی، کانون آیین‌های یونانی، چنین نگاشته شده بود: «خودت را بشناس (ΓΝΩΘΙ Σ)»، (ΑΥΤΟΝ) خودی که «نقطه پرگار وجود» حافظ وصفش کرده است: 

آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم 

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

آن «خودی» که به شناختش در سنت‌های فکری و نظام‌های دانائی و آموزه‌های دینی و مشرب‌های شهودی و اشراقی و عرفانی فراخوانده شده بودیم، در نظام‌های دانایی و فکری و علمی دوره جدید یا از ریشه و بنیاد انکار می‌شود، یا چنان‌که در پیش گفته آمد به خودهای متکثر و متفرق هویتی و هویت‌مدار اعم از فردی و فرهنگی و تاریخی و اجتماعی و قومی فروکاسته می‌شود. آن انسانی که یگانگی و یکتایی وجودی‌اش مشابهی نداشت مگر به الوهیت یگانه و یکتایی که بی‌مثل و بی‌مانند بود، در دنیای مدرن یا انکار یا کتمان و یا تحریف می‌شود. مشابهت انسان به الوهیت یگانه آن‌گونه که در سفر پیدایش عهد قدیم و به دفعات در عهد جدید آمده است و در روایات متواتر اسلامی هم بر آن مهر تأیید نهاده شده است، تأکید بر یکتایی و یگانگی وجودی انسان نیز دارد، در دوره جدید به فرد و فردانیت او فرو کاسته می‌شود. 

انسان چونان «شخص» در مقام حضور، در مقام حاضر، در وجودیت یکتا و یگانه «خود» چونان نسخه یکتا و یگانه و تکثیر و تنسیخ‌ناپذیر، در عالَم جدید به‌رغم بوق و کرنای فردانیتی که به راه انداخته است، بی‌هویت و سرگشته، بی‌قرار و ناآرام از هویتی به هویت دیگر پناه می‌برد و نگران و بی‌خانمان و بی‌قرار در جستجوی خانه «وجود»، سرش را به درودیوارهای فروریختۀ «وجود خویش» فرومی‌کوبد. در جستجوی «وجودیت» و «خودی» و «خویشتنی» است که تا انکار شده است و تحریف شده، به اعداد و ارقام کمی ریاضی فروکاسته شده است. آن ندای ملکوتی که از لایه‌ها و زیرلایه‌های رازآمیز «روح» سر برمی‌کشید و ما را به حضور و نسبت همدلانه با هستی چونان آفرینش الهی فرامی‌خواند؛ در همهمه و هیاهو و غوغای عالم مدرن دیگر شنیده نمی‌شود، چون شنیده نمی‌شود انسان عالَم مدرن از پاسخ گفتن به آن ناتوان و ناکام است و چون از شنیدن و پاسخ گفتن به آن ناکام است اتصال به سرچشمه وجودی خویش برایش بی‌معناست؛ بیهوده است، چون بیهوده و بی‌معناست، خلوت و سکوت و سلوک و سیرهای شهودی و سالکانه هم برایش بی‌محل است. و چون نقطه پرگار وجودش را از کف داده است؛ محاط در دوران، دهرزده و دوران‌گرفته به تعبیر نغز و مغز حافظ است. آن نقطه پرگار دایره وجودی که محیط بر دوران بود، اینک سرگشته و بی‌قرار محاط در دوران شده است و نقطه پرگار دایره وجودش را از کف داده است. آن مرکز و نقطه و هسته هستی که از درون به بیرون گشوده می‌شد و در وجودیت خود حاضر بود و حضور داشت، در روزگار ما غایب است و انسان عالم مدرن بی‌نقطه پرگار، برون ریخته و برون پاشیده، زیر آوار برون‌ریختگی و برون‌پاشیدگی‌های افسارگسیخته و یله و بی‌مهار و نفسگیر دست‌وپنجه می‌فشارد بی‌آنکه دمی مجال یابد که ببیند و بداند و بفهمد چه می‌کند و چه می‌خواهد و چه می‌جوید و به کدام سوی ره می‌سپارد. چنین است دهرزدگی و دوران‌گرفتگی و محاط در دوران بودن و زیستن. بودن و زیستن و شدنی تهی از سیر وجودی گرم و صمیمانه و همدلانه و زائرانه و مؤمنانه و سالکانه و شاهدانه. تعابیر نغز و ژرف و شیرین و دلنشین و شاعرانه حافظ را ببینید: 

آسوده برکنار چو پرگار می‌شدم

دوران چون نقطه عاقبتم در میان گرفت

چنین است دوران‌گرفتگی و دهرزدگی انسان روزگار ما. باز از سخن نغز و مغز و ژرف حافظ مدد می‌طلبیم تا عیان‌تر دهرزدگی و دوران‌گرفتگی انسان عالَم جدید را ببینیم: 

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار 

هرکه در دایره گردش ایام افتاد 

انسان هماره از افتادن و گرفتار آمدن در «دایره گردش ایام» به تعبیر حافظ و زندانی شدن در «لایبیرنت» دیدالی، یا هزارتوی دنیایی که می‌ساخته و در آن گرفتار می‌آمده، نگران بوده و هراس داشته است. نگرانی و هراسی که در دوره جدید واقعیت پذیرفته و مصادیق و مظاهرش را در مقیاسی سیاره‌ای و انسان‌شمول، در میان جامعه‌ها و جمعیت‌های میلیاردی سیاره زمین می‌بینیم. 

گمان می‌کنم دامنِ درآمد سخن، بیش گشوده شد و زمینه واکاوی تفصیلی‌تر ماهیت «خود» فراهم آمده است. آغازین سؤال مهم و کلیدی و کلان پیشارو این است «خودی» که این همه حرف‌وحدیث و سخن ضدونقیض در بابش گفته‌اند و گاه تحسین و گاه تقبیحش کرده‌اند، گاه به ستایش و گاه به نکوهش در وصفش سخن گفته‌اند و نوشته‌اند و همچنان گفته و نوشته می‌شود، کیست؟ چیست؟ کیست و چیست که به شناختنش فراخوانده شده‌ایم. 

شناختش، شناخت «خدا» دیده و دانسته شده است، مراد حدیث معروف «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَهُ» است که محبوب خداباوران نیز بوده است و شیرین بر کامشان نشسته است و تفسیرهای متفاوت و متعدد هم از حدیث شده است. نیکو هم شده است. در قرآن نیز از نفس‌های متفاوتِ «نفس واحده» و «امّاره» و «لوّامه»: و «ملهمه» و «مطمئنه» سخن رفته است. از احسن تقویم تا اسفل‌السافلین هم سخن رفته است. در قرآن، اصلِ «نفس واحده» انسان و انسان بودن بر نرینگی و مادینگی، بر زنانگی و مردانگی مقدم آمده است. در سوره نساء چنین آمده است «یا ای‌ها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده» (سوره نساء/۱). به دیگرسخن، هریک از ما نخست انسانیم و اصل انسان بودن، گوهر انسان بودن، بر مادینگی و نرینگی و زنانگی و مردانگی و زن و مرد بودن ما مقدم آمده است و تقدم گوهرین دارد. هر انسانی نخست انسان است و سپس زن و مرد است. نخست گوهر انسانی و انسان بودن او چونان «نفس واحده»، چونان «خودِ یگانه» در هسته هستی او، او را چونان انسان با زنانگی و مردانگی متصل و متحد می‌کند. به بیان رسا و روشن‌تر، اصل انسان بودن بر زن و مرد بودن تقدم سرشتین یا گوهرین دارد و پیشاپیش در هریک از ما چه زن و چه مرد «وجود» دارد. هریک از ما نخست انسان هستیم، سپس مرد و زن. متفاوت اما با ساختار وجودی برابر. گوهر وجودی ما، مقدم بر موجودیت ماست. در پس پشت این نگاه ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و بنیادین استوره‌ها و آیین‌ها و تصویرها و تصویرگری‌های هنرمندانه بسیار نهان و عیان است که مجال طرح و تفصیلش در نوشتار پیشارو نیست. سعدی با چنین زمینه و پیشینه و پشتوانه و میراث ذخایر غنی معنوی که بر آن تکیه زده بود چنین حکیمانه می‌سرود: 

بنی‌آدم اعضای یک پیکرند 

که در آفرینش ز یک گوهرند 

هم پیکری و هم گوهری انسانی‌ترین وجه وجودی هریک از ما است. ممکن است گفته شود، چگونه می‌توان هم وجودی یکتا و یگانه بود، هم، هم‌پیکر و هم‌گوهر با دیگری بود؟! چنین است تناقض و پیچیدگی انسان بودن. استوره‌های عهد باستان به ما می‌گویند، پیش از آنکه انسان به دو نیم پیکر زن و مرد بودنش بیدار شود، خود را یک پیکر می‌دیدید و آفریدن یک پیکری و یک گوهری آدم، استعاره‌ای از و اشاره‌ای به گوهر یگانه و یکتای وجودی او نیز دارد. ما آدمیان همه در یک گوهر بودن، سهیم و شریکیم؛ لیکن با استعدادها و امکانات وجودی متفاوت. وجودهای بالقوه‌ای که هم به سوی درون، هم به بیرون گشوده می‌شوند و به فعلیت درمی‌آیند. 

سخن با طرح فهرستی کوتاه از برساخته‌ها و ترکیب‌بندی‌های مفهومی واژه «خود» پی گرفته می‌شود. واژه «خود» و ترکیب‌بندی‌های مفهومی برساخته از ریشه واژه «خود» در زبان فارسی و بسیاری از زبان‌های زنده و جاری دیگر روزگار ما، از رایج و پربسامدترین به لحاظ مفهومی و ضد و نقیض‌ترین به لحاظ معنایی‌ست. برساخته‌ها و ترکیب‌بندی‌های مفهومی به‌مانند خودشناسی و خودشناس، خودناشناسی و خودناشناس، خودشیفته و خودخواه، خودپسند و خودستیز، خودرو و خودجوش، خودانگیخته و خودباور، خودباخته و «خود گم‌گشته»، خودفراموشی و از خودبیگانگی، خودداری و خودیاری، خودکامه و خودکامگی، خودآرایی و خودآزاری و همچنین مفهوم‌ها و برساخته‌های مفهومی مرتبط با «خویش» به‌مانند خویشتنِ خویش، خویشتن‌شناسی و زنجیره‌ای از برساخته‌ها و ترکیب‌بندی‌های مفهومی دیگر از این دست، همه گواهی به «اصلی» ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و بنیادین می‌دهند و سویه‌ها و لایه‌های «وجودی» و «وجودشناختی» بس ژرف و روان و رفتار و جامعه و انسان‌شناختی بس گسترده و فراخ‌دامن و نحوه بودن ما و شدن و حضور ما را در جهان چونان انسان، نه چونان پاره‌سنگ و تکه چوب، نه چونان موران و زنبوران و پروانگان و پرندگان و جانوران حیات‌وحش عیان و بیان می‌کنند. گواهی می‌دهند انسان بودن تا چه میزان با «خود» انسانی او، با «اصل»، با «ریشه» و با سرچشمه «وجود» و 

«وجودی» او و با «وجودیت» او در تنیده است. وجودی که همه موجودیت او در جهان، نحوه بودن و شدن و حضور او در جهان در گرو سیری که داشته است، بوده است. «وجود» و سیر وجودی که در پس پشت موجودیت او شدن‌های پی به پی و گشودگی فرهنگی او در معنای کلی و کلان مفهوم، نهان بوده است و رنگارنگ و توبرتو عیان و آشکار می‌شده است، در دوره جدید یا از ریشه و بنیاد انکار یا کتمان و یا تحریف می‌شود به «ابژه» ها و ماده‌های شناخت تکه‌پاره شده این رشته و دانش و موجودیت‌های متکثر و نامنسجم فروکاسته می‌شود به هویت‌های تکه‌تکه شده چونان آینه‌های شکسته و هزارتکه تحویل و تقلیل داده می‌شود و به انسان روزگار ما بسته و قالب‌بندی شده عرصه می‌شود. 

در غروب و غیبت حس‌ها و حال‌ها و حیات و حضور گرمِ همدلانه و شورمندانه و نشاط‌انگیز مؤمنانه و سرورانگیز زائرانه‌ای که در گذشته سنت‌های دینی جمعیت‌های انسانی را زیر سقف مکان‌ها و پرستشگاه‌های مقدس و در زمان‌های مقدس به مناسبت‌های ویژه به برگزاری مراسم و آیین‌های دینی فرامی‌خواندند و امر دنیوی یا گیتیانه را با امر قدسی یا سپندینه و مینوی متیمن و متبرک می‌کردند، جایشان را به گردشگران سرگشته‌ای که سر کنجکاوی‌هایش را به درودیوار موزه‌های عالم مدرن می‌کوبند که گریزگاهی بیابند و خودی بجویند و خودی و هویتی بیابند. زندگی در یک جامعه و جهان تهی از جلوه‌ای، سویه‌ای، سطحی، تجربه‌ای از سپندینگی از امر قدسی و مینوی، تهی از تیمن و تبرک و طهارت جان و برهوت از حسی از زیست وجودی و خلوت و خلوص و نسبت با سرچشمه وجودی خویش، ملال‌آور، دلگیر، خسته‌کننده، سنگین، زمخت، خشن و قهرآمیز و شرانگیز است. انسان احساس می‌کند به‌رغم آن همه وفور امکانات و فراوانی رفاه که آسان و روان در دسترس است، لیکن گوهری که نادر و کمیاب است و در دسترس او نیست «خود وجودی» اوست. «خود» وجودی که غایب است. در زندگی او حضور ندارد. چیزها جای او زندگی می‌کنند. او را تسخیر کرده‌اند. او در خدمت وفور فراورده‌های لوکس و رنگارنگی‌ست که جای او زندگی می‌کنند. او در خدمت زندگی چیزهاست. نه زندگی چیزها در خدمت او. آن حضورهای گرم و همدلانه‌ی مؤمنانه و زائرانه در پیشگاه امر مقدس

و حس‌ها و حال‌های شورمندانۀ اتصال به سرچشمه وجودی خویش به امر الوهی و قدسی در روزگار به طرز اغراق‌آمیز متمدن و غلبه و سروری افزون‌خواهی‌ها و وسوسه‌های دینوی بی‌لگام و افسارگسیخته انسان بی‌خود و بی‌خویش و سرگشته، جایی و مجالی نمی‌یابند که بر حس و حال و جان و وجدان و روان و رفتار و عقل و هوش انسان ما بتابند و نور بر تاریکی بپاشند. چنین است که راه‌ها و مسیرها بیش‌ازپیش و آسان‌تر از همیشه به‌سوی فروغلتیدن در پرتگاه‌های دهرزدگی و دوران‌گرفتگی و سرگشتگی و ملال خاطر و مسخ‌شدگی و محاط در دایره دوران شدن گشوده است. اینک انسانی را می‌بینیم، سرگشته و بی‌قرار، ناآرام و نگران، بی‌خویش و بی‌حضور، عاصی و یاغی و طاغی از هویتی به هویتی از خودی به ناخودی می‌گریزد، از موجی به موجی خیزش و ریزش می‌کند و می‌رود بی‌آنکه دمی مجال یابد و درنگ کند و بیابد و ببیند و بداند و بشناسد و بفهمد به کجا و کدام سوی رخدادها می‌برندش. به سخن نغز و مغز و دلنشین حافظ: 

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار 

هرکه در دایره گردش ایام افتاد 

در غیبت و غروب اندیشه‌های ژرف و ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و اصیل اشراقی و عرفانی و زیست سالکانه اهل سلوک و عرفان و اشراق درون و حظ و حشر و حلاوت حیات باطنی و معنوی انسان، اینک انسانی را تجربه می‌کنیم که مست و خمار باده‌های نو به نو اطلاعات علمی و اختراعات فنی و دستاوردهای فناورانه‌اش، هم به انکار و به کتمان و به تحریف سرچشمه وجودی خود شهره است، هم ناآرام و بی‌قرار، دوران گرفته و دهرزده و دهری مشرب، برون‌ریخته و برون‌پاشیده و فروپاشیده و بی‌درون و بی‌خانمان، افتاده در دریا و موج‌خیز و موج‌انگیز زمانه‌ای که بر بال امواجش گرفته و به آن سوی و آن سوی می‌کشاند و می‌راند و می‌بردش. از هویتی موهوم و ناپایدار و لحظه‌ای به هویتی دیگر می‌گریزد. از یاد اشتغالات دیروز به یاد اشتغالات فردایی که نیامده است می‌گریزد. از گرهی به گره دیگر چنگ می‌زند و از حجابی به حجابی دیگر و از پرده‌ای به پرده دیگر دهر می‌بردش. ذهن و فکرش، عقل و هوشش. سیل دانستنی‌ها و اطلاعات پراکنده‌ی هضم ناشده و تلنبارشده در دستگاه گوارش ادراکی‌اش مجال دمی بودن با: اوی «غایب» و «وجودیت» انکارشده را نمی‌دهد. از هشیاری‌های ناپایدار به هشیاری‌های می‌گریزد بدون آنکه دمی و لحظه‌ای مجال حضور در: خود را یابد و با سرچشمه وجودی خویش هم‌دل و هم‌نوا و همراز و هم‌آوا شود. 

مولانا را ببینید: 

هست هشیاری زیاد مامضی 

ماضی و مستقبلت پرده‌ی خدا 

آتش اندر زن به هردو تابه کی 

پرگره باشی ازین هر دو چو نی 

تا گره با نی بود همراز نیست 

همنشین آن لب و آواز نیست 

ممکن است گفته شود که گفته هم می‌شود و پرسشگرانه و سنجشگرانه هم گفته‌اند، در روزگاران گذشته انسان نه‌تنها ایمن و آسوده‌خاطر از اوهام و خرافات و خشونت‌ها و تعصب‌ها و خونریزی‌هایی که پیروان ادیان دامن می‌زده‌اند نبوده است. در ذیل نام خدایان و امر قدسی ستمگری‌ها و خونریزی‌های سنگدلانه‌ای که پیروان ادیان و مذاهب و فرقه‌های متعصب و تعطیل و متوقف در جزم و جور و جهل جمود و خرافه در روزگاران گذشته به راه انداختند بودند و کارنامه سنگین و سهمگین کژروی‌هایشان نبود، چه‌بسا خیزش‌ها و چرخش‌های عظیمی که در اندیشه و دانش و دانایی انسان، در نحوه نگاه او به انسان و جهان، به مسئله زندگی و مرگ، در قاره و منطقه‌های غربی تاریخ طی سده‌های اخیر، اتفاق می‌افتاد به‌پا نمی‌خاست و اتفاق نمی‌افتاد. تصادفی نیست که می‌بینیم آن چرخش‌ها و خیزش‌های فکری و فرهنگی و مدنی در جوامعی می‌افتد که بیش از همه زخم روزگار سروری پاپان و کشیشان و کارگزاران جزم و جور و جمود روزگار قرون‌وسطی را بر تن و جان داشتند. طراحان و مهندسان و معماران اندیشه‌ها و نظام‌های دانایی و ارزشی مدرنیته‌اش در صف مقدم نقد میراث گذشته و طراحی و مهندسی و معماری و پی‌افکندن و بنیاد نهادن بنای دنیای جدید بودند. در صف مقدم نقدهای ریشه‌ای و بازخوانی‌های گسترده و جدی تاریخی و ایستادن و ایستادگی و پایمردی کردن در دفاع از اندیشه‌ها و نظام‌های دانایی و ارزشی نوبنیاد خود بودند و با خیزش‌های عظیم فکری و فرهنگی و مدنی‌شان چهره فرهنگ و زندگی انسان روزگار ما را در مقیاسی سیاره‌ای تغییر دادند. خیزش‌هایی که ریزش‌های گسترده ساختارهای اجتماعی و نظام‌های فکری و دانایی و اعتقادی و ارزشی آزموده پیشین را در پی داشت. تاریخ انسان این‌چنین گام برمی‌گیرد، از خیزش اندیشه و آگاهی و گذار از نحوه زندگی پیشین به سوی خیزش و چرخشی دیگر و نحوه نگاه و اندیشه و آگاهی دیگر حرکت می‌کند و ره می‌سپارد. پرسشگری و سنجشگری یا نقد نحوه زندگی و نوع رفتار و نظام‌های ارزشی و دانائی جامعه و جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، نفی دستاوردهای آن نیست. نقد خطاها و کژروی‌هایی‌ست که اگر نکنیم و نشود پیامدهایشان جامعه و جهان ما را به‌سوی پرتگاه‌های ویرانگر و هلاک و انقراض جمعی می‌تواند بکشاند و براند. 

از انسان بودن او چونان «وجود» و سرچشمه وجودی او یک مسئله است و انکار و کتمان و فروکاستنشان به «شئی» ای در میان دیگر اشیاء، مسئله‌ای دیگر است. بازخوانی و بازنگری آن تجربه‌های ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و بنیادین که گنجینه‌های غنی و ذخایری پایان‌ناپذیر میراث معنوی تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری محسوب می‌شوند، نبش قبر نیست و کاویدن و کشف جسم و جسد آثار میراثی مرده و مدفون نیست. کشاندن و راندن حس و هوش و عقل انسان روزگار ما به امور خارق‌العاده و ماوراء طبیعی تحریف شده و اوهام و خرافات گذشته با زبان و ادبیات و مفاهیم بزک‌کردۀ مدرن و پرت کردن حس‌ها و عقل‌ها و هوش‌ها به پیرامون نیست. به‌عکس حساس کردن انسان سرگشته و ناآرام و بی‌قرار «خودکرده و خود گم‌شده» و «خودفریب» و «خودغریب» روزگار ما به «گوهر وجودی» فراموش و گمشده‌ای‌ست که در روشنگاهش انسان از فروغلتیدن در کوره پیچ‌های خواهش‌ها و افزون‌خواهی‌ها و افتادن در پرتگاه‌های ابتذال و بیهودگی و زندگی تهی از اصالت و بردگی اوهام و زیست دجالی ایمن می‌مانده است. زیست اصیلی که گران‌بها و کمیاب‌ترین گوهر در عالم جدید است. در زمانه‌ای که به طرز اغراق‌آمیز بزک‌کرده متمدن است و به آداب و ادب و اخلاق متمدنانه و ظاهر آراسته شهره است. اوهام و خرافات عالم مدرن بسیار پیچیده پرطمطراق و جنجالی و پر همهمه و هیاهوست. با خرافه‌های علمی پشتیبانی می‌شود. مجهز به انواع فناوری‌های پیچیده و هوشمند مدرن است. چنان پرهیاهو و پر همهمه رفتار می‌کند که به‌آسانی و بی‌مرز و بی‌مهمیز و نفس‌گیر و غافلگیرکننده و بی‌خبر تسخیرت می‌کند. مجال شنیدن تأمل و اندیشیدن به تو نمی‌دهد. مجال نمی‌دهد ندایی را بشنوی. زیر آوار همهمه و هیاهو دفنت می‌کند. در کیهان‌شناسی بی‌آسمان عالم مدرن جایی و مجالی برای شنیدن آن نداهای غیبی و قدسی که به عشق توصیف می‌شد و عاشقانه شنیده می‌شد و شاعر خوش‌قریحه و خوش‌ذوق ما حافظ در وصفش چنین نغز و دلنشین می‌سرود نیست: 

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر 

یادگاری که در این گنبد دوار بماند 

را به گوش و هوشی نمی‌دهد. تمدن‌ها ابدی نیستند. به سقف که برسند فرو می‌پاشند. تمدن جنجالی عالم جدید هم که به سقف برسد جایش را به برآمدن انسان دیگر و افتتاح «عهد» و صبح روزگاری دیگر خواه و ناخواه وامی‌نهد. در گریبان است و دست‌وپنجه می‌فشارد نیست. کتمان و فرار از مواجهه با واقعیت و پیچیدگی‌ها و چالش‌ها و بحران‌ها و معضلات و مخاطرات زمانه‌ای که انسان روزگار ما با آن‌ها دست در گریبان است و پرتگاه‌های خطرناک و هلاکت‌باری که تهدیدش می‌کند نیست. اگر چنین بود ضرورت و حاجت به گشودن طومار چنین بازخوانی‌هایی نبود. در اینکه بخش مهمی از تاریخ بشر، تاریخ توهمات اوست، آن‌چنان هم محل تردید نیست. در اینکه تاریخ و سرگذشت و ماجرای توهماتی که انسان‌ها به پایشان خون هم‌نوعانشان را بر زمین ریخته‌اند نیز محل تردید نیست. خدایان روزگاران گذشته در مزرعه‌های رنگارنگ اشباح و اوهام و خرافات سحرآمیز و سحرانگیز تغذیه می‌شدند و خون فرزانگانشان را آیینی می‌ریختند و نذر و نثار و هدیه خدایان می‌کردند که زندگی را متیمن و متبرک کنند. انسان دوره جدید هرچند به‌ظاهر ذهن و اندیشه و خرد و خیال و هنرش را از قل و زنجیر ستبر باورهای موهوم گسسته است و آزاد کرده است و در هوای آزادتر می‌اندیشد و خرد و هنر می‌ورزد لیکن بذر اوهام و اشباح و خرافات دیگری را در مزرعه‌های پر قوّت و برخیز و بارریز فرهنگ و زندگی جامعه و جهانی که به مدرن بودن و ارزش‌های مدرنیته‌اش شهره است، افشانده است و از خرافات و اوهام و اشباح لوکس‌تر و بزک کاری شده‌تر و فراورده‌های فراوان‌تر و آسان و روان در دسترس‌تر و مسحورکننده و جادویی‌تر قوت و قوّت می‌ستاند و دمی مجال نمی‌یابد که بپرسد و بجوید و بداند و ببیند و بفهمد به کجا چنین شتابان می‌رود و تا کجا چنین شتاب گرفته از مزرعه اوهام به مزرعه اشباح دیگر می‌گریزد که بیشتر بخرامد و بیشتر فربه شود. فربه‌ی تن و فرسودگی جان. 

باری طومار مسئله دیرینه و دیرپا و پیچیده کیستی و چیستی «خودی» که بر پیشانی پرستشگاه ایزد خورشید و خرد به روایت پوزانیاس، روایتگر سده دوم پیش از میلاد، نگاشته شده بود و انسان به شناختش فراخوانده شده بود، همچنان گشوده است و همچنان ما را به شناختن فرامی‌خواند، «خودی» که در عالم جدید یا انکار یا کتمان و یا تحریف و تکه‌تکه می‌شود و به هویت‌های تکه‌پاره شده تجزیه و فروکاسته می‌شود و هیچ نسبتی با «خودی» که یونانیان باستان، ایرانیان باستان، هندیان باستان، چینیان باستان و یا لوگوس متجسدی که در عهد جدید از آن سخن رفته است و در عهد قدیم و در قرآن نفخه روحانی ذکرش آمده است ندارد. با «دائو» در اندیشه چینی و «آتمن» در آیین هند و هم هیچ مناسبتی ندارد و بیگانه است. در اندیشه یونانی «وجود» انسان گنجینه‌ای از شناخت فراموش شده بود که می‌بایست به مدد یادآوری «آنامنیسیس (Ανα'μνησις)» باز زاده شود. سقراط مخاطبانش از نگاه به بیرون به درون فرامی‌خواند تا «خود» را بیابند و بشناسند و از نو زاده شوند. او خود را چونان قابله‌ای می‌دید که به انسان‌ها مدد می‌رساند با خود واقعی‌شان زاده شوند. 

باری برآیند سخن و نکته مهم پایانی آنکه حرف‌ها و لفظ‌ها، اسم‌ها و صفت‌ها، مفهوم‌ها و برچسب‌های مفهومی، همه یکسر برساخته‌های ذهن و فکر و عقل و هوش و فهم و وهم ما هستند. امور ثانوی محسوب می‌شوند. برساخته و فراخوانده شده‌اند بر تجربه‌های رنگارنگ زیسته ما از هر نوع و طور و قسم دلالت کنند. 

به تعبیر حضرت مولوی در مثنوی: 

این همه الفاظ و اسماء حمید 

از گلابه‌ی آدمی آمد پدید 

زان نیامد یک عبارت در جهان 

که نهان است و نهان است و نهان 

برساخته‌ها و برچسب‌های مفهومی به‌مانند «آتمن» و «برهمن» آیین هندو، «تائو» یا «دائو» ی لائوتسه حکیم چینی، «نیروانا» ی بودائی، «روان» جاودانه و اصل مینوی آیین‌های عهد باستان ایرانی، «پسوخه» یا «پسیخی («Η Ψυχη) یا روان جاویدان یونانیان باستان «کلمه تن شده» یا متجسد انجیلی (Ο Λο»γος σα «ρξ εγε» νετο')، «نفخه روحانی» الهی، همه را ذهن و فکر و عقل و هوش ما برساخته تا به مدد و وساطتشان، تجربه‌های زیسته ژرف و ریشه‌ای و سرچشمه‌ای و «وجودی» را بیان و بازنمایی کند که مقدم بر همه سپهرهای ادراکی ما اعم از حس و فکر و عقل و هوش و خیال و رؤیا و حتی شهودی‌ست. هرچند به شهود و به‌هرمیزان ژرف و شهودی، مقدم بر شهود و مشاهدات شهودی‌ست. فراسوی همه خواهش‌ها و خواستن‌ها و فراتر و گوهرین‌تر از همه کشش‌ها و چشش‌های رنگارنگ ما است. بی‌رنگ است و بی‌بو و بی‌نام اما گوهرین. گوهر وجود ما و نزدیک‌تر از زندگی ما به ما است. در ذره‌ذره وجود و وجودیت ما جاری‌ست. پیش از آنکه ما او را ببینم، او ما را دیده و می‌بیند. از شاهرگ حیات ما به ما نزدیک‌تر است «اقرب و من حبل الورید». ما او را نبینم، ما او را انکار کنیم، ما او را کتمان کنیم، او ما را انکار و کتمان نمی‌کند. فراموشی و غفلت از او فراموشی و غفلت ما را به دنبال می‌آورد: ولاتکونوا کالذین نسوالله فنسهم انفسهم اولئک هم الفاسقون (سوره حشر /۱۹). زندگی در او به انسان چنان گرمی، چنان غنا، چنان دلیری می‌دهد، چنان حسی از تنفس در فضای فراخ و هوای پاک را جان ما، در جان آزاد از خواهش‌ها و افزون‌خواهی‌های افسارگسیخته می‌گشاید و چنان تن و جان ما، روان و رفتار ما را گرم فرح و نشاط می‌کند، چنان همدلانه است و چنان سرریز از عشق و شعف حضور در خویش که با هیچ‌چیز قابل قیاس نیست. اینکه تو چقدر ذهن و فکر و عقل و هوشت تلنبار شده از دانستنی‌هاست، اینکه چقدر بر ثروت و مکنت و قدرت و دین و دولت و خدم و حشم دنیوی تکیه زده‌ای، در فروغ چنین حیات و حضور اصیل و گوهرینی رنگ می‌بازد و در چشم نمی‌آید. مهم این است تو چقدر با وجودیت و سرچشمه وجودی خویش متصل هستی و زندگی می‌کنی. در فروغش، در حضورش چقدر جانی گرم داری و ضمیری آرام. چقدر ساده و صمیمی و یکرنگ و یک‌دل و «همبود (Coexistance)» با خویش و جهان هستی. 

چه غم ز بی‌کله‌ای که آسمان کلاه من است 

زمین بساط و هرچه دروست بارگاه من است 

چرا انسان مدرن به طرز اغراق‌آمیز شیفته آثار هنری به‌جای‌مانده از روزگاران گذشته است؟ مجموعه‌ها و موزه‌های بزرگ برایشان به پاکرده است. برایش نفیس‌اند و عزیز و ارزشمند. ممکن است گفته شود، چون نادرند و کمیاب شیفته و مجذوب چنین آثاری می‌شود. و یا چونان گران‌یاب هستند گران‌بها هم هستند. دلیل‌ها هرچند موجه اما مکفی نیستند. قانع نمی‌کنند. دلیل مهم و موجه‌تر از این همه این است که این آثار را انسان‌هایی پدید آورده‌اند، میراث فرهنگ و زندگی اصیل آن‌هاست. تنها به‌خاطر دیرینگی‌شان اصیل و جذاب نیستند. به دلیل اصالتی (Authenticity) که در آن‌ها می‌بینیم حس و حال ما را شیفته خود می‌کنند. گویی گمشده خود را در آن‌ها احساس می‌کنیم. 

در آن‌ها می‌بینیم چون همه را انسان‌هایی پدید آورده‌اند که در مقام حضور با خویش بوده‌اند. اصیل زندگی می‌کرده‌اند. ساده اما صمیمی و گرم و اصیل بودند. مهم نیست چقدر فربه از رفاهی و در مزرعه‌های سبز رفاه می‌چری و می‌خرامی و فربه و بی‌خبر، تن تن زباله به ریه طبیعت ریخته‌ای که مضر و زیانبار هم است. مهم این است که چوپان باشی اما اصیل زندگی کنی. چوپان باش اما اصیل باش. ساده اما گرم و صمیمی و یکرنگ و همدل و فروزان در وجودیت خویش و متصل با سرچشمه هستی و حیات خویش و با جامعه و جهانی که در آن زندگی می‌کنی. جام‌های سفالین خوش‌طرح و نقش و رنگ و ظریف شوش هزاره چهارم پیش از میلاد، نقاشی‌های خوش‌رنگ قارهای آجانتا، تندیس‌های بودای فربه از مراقبه، سکوت و آرامش نیروانایی. گل‌ها و لاله‌های خوش رنگ و زیبای دیوارنگارهای کاخ کنوسوس (Knossos) می‌نویی‌های جزیره کرت یونان، تندیس آفرودیت (ونوس) می‌لوس کمال شکوفایی پیکرتراشی یونانیان باستان، تناسب و تقارن و هماهنگی با دقت و مراقبت و ظریف و زیبا و هندسی تافته و بافته و ترکیب‌بندی و کنار هم چیده شده رنگ‌ها و طرح‌ها و نقش‌های هنر هنرمندان فرش‌باف ایرانی، آثار و میراث به‌جای‌مانده از هنر و هنرمندی قدیسان هنرمند و شمایل‌نگار بیزانسی و میراث گران‌قدر به‌جای‌مانده از هنرمندان و پدیدآورندگان آثار بی‌بدیل خوش‌نویسی و نوآوران انواع سبک‌های خوش‌نویسی را انسان‌هایی پدید آورده و از دست هنرریز هنرمندانی به ما به ارث چونان میراثی مانا رسیده است که جانشان سرریز و گرم‌گرم حضور در خویش وجودیت خویش و متصل به سرچشمه هستی، حضوری که غنی از مراقب و سلوک و زیست سالکانه و مؤمنانه و معنوی بوده است. دانش‌آموخته‌های دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها و مؤسسات آموزشی و علمی و پژوهشی دنیای مدرن نبودند. ظرافت و زیبایی، شکوهمندی و والایی چونان تجربه‌های زیسته به شهود از درون جانشان به بیرون هنرمندانه و خلاق خیزش و ریزش و جلوه‌گیری می‌کرده و آشکار و پدیدار می‌شده است و حظ واقعی ظرافت و زیبایی، جلالت و والایی را در کام انسان‌ها می‌ریخته‌اند. 

هنرمند دهر زده و دهری‌مشرب روزگار ما از بیرون و در بیرون چیزها را می‌آموزد و با ذهن و فکر و عقل و هوش و فهم و وهمی تلنبار شده از آموخته‌ها و دستی گشاده و دامنی پر از مواد و ابزارها و علوم و فناوری‌های پیچیده، پدیدآورنده خلاق آثاری‌ست که تصویرهای تکه‌تکه شده را نوآورانه کنار هم چیده است تجربه‌های زیسته درهم‌وبرهم و آشفته و آشوبناک و ذهن بیمار و روان‌شناسی و رفتارهای پریشانش را در برابر ما به تماشا می‌گذارد. تصویرهایی که بازنمایی و بیان و روایت هنرمندانه از فشار سنگین و زمخت و ملال‌انگیز سرگشتگی و از خویش بیگانگی موجودیت و فردانیت انسان له و لت‌وپار شده زمانه‌ای است که چونان شئ در میان دیگر اشیاء فروغلتیده است و مصرف کننده منفعل انواع و اطوار فرآورده‌های رنگارنگ و لوکس و ماهرانه بسته‌بندی و بزک‌کاری شده‌ای است که دستاورد عقل و هوش و هنر و هنرمندی اوست. 

دست انسان هیچ دوره‌ای گشوده‌تر و رها شده‌تر در پدید آوردن انواع و اطوار و اقسام سبک‌ها و خلق آثاری هنری نبوده است. انسان هیچ دوره‌ای آن‌گونه که جمعیت‌های میلیاردی سیاره ما در دوره جدید برخوردار از دستاوردهای علوم و انواع فناوری‌های پیچیده نبوده و درهای باغ‌ها و مزرعه‌های رنگارنگ رفاه و حظ امکانات دنیوی و تنش فربه از کام گرفتن از خوان‌های ضیافت دنیا نبوده است. مسیح بر وسوسه ابلیس فراز آمد و نپذیرفت از سنگ و صخره نان برگیرد. دوره جدید چنین کرد و از صخره و سنگ نان برگرفت و ملکوت آسمانیان را در فرش زیر پای زمینیان گسترد و با شیطان کنار آمد. کنار آمده که رئیس‌جمهور بی‌خرد ایالات‌متحده چنین افاضه فرموده: ایالات‌متحده از چنان امکانات هسته‌ای برخوردار است که می‌تواند ۱۵۰ بار جهان را نابود کند! چنین است فرجام افزون‌خواهی‌های یله و لگام‌گسیخته دنیوی انسان روزگار ما. انسان محاط در دهر و دهر زده و دوران گرفته و سرگشته و ناآرام و بی‌قرار و خشن و بی‌خویش و خودگریز و خویشتن‌ستیز. آنچه سنت‌های اصیل دینی و نبوی و عرفانی انسان را از فروغلتیدن در افزون‌خواهی‌های لگام گسیخته دنیوی هشدار می‌دادند و بر حذر می‌داشتند اینک در غیبت و غروب آن سنت‌ها و میراث‌ها انسان دیگری بر صحنه است. انسانی که نه‌تنها گوشی و هوشی برای شنیدن آن هشدارها ندارد. مست از باده‌های نو به نو قدرت و ثروت است. بر برّ و بحر سروری می‌کند و خمار دستاوردهای بی‌سابقه علمی و فنی و فناوری‌های مدرن و فوق مدرنش است. شتابان‌تر و لگام گسیخته‌تر از پیش همچنان به‌سوی فربه‌تر و فربه‌تر شدن بیش‌ازپیش می‌تازد. افزون می‌طلبد و افزون می‌خواهد و اشتهایش سیری‌ناپذیر است. در کوره پیچ‌های خطرناکی گام برمی‌گیرد که شتابان به‌سوی پرتگاه‌های هلاکت‌بار و هلاکت جمعی و سقوط غم‌انگیز را می‌تواند به دنبال آورد. افزون‌خواهی‌هایی که برایش وسوسه‌های ابلیسی نیست. حتی به نابودی زیست‌بوم سیاره زمین و انقراض آخرین گونه بشری بیانجامد. هرجا طعمه‌ای بیابد شکارش می‌کند و می‌بلعدش. اشتهایش سیری‌ناپذیر و دهانش گشاده و دستش دراز به هر سوی است. تهدید رئیس‌جمهور بی‌خرد ایالات‌متحده به نسل‌کشی و کشتار همگانی جامعه‌ها و جمعیت‌های سیاره زمین تصادف روزگار نیست. تقدیر غم‌انگیز جامعه و جهان ناآرام، خشن، بی‌رحم و بی‌قرار و سرگشته انسان زمانه‌ای است، بسیار متفاوت از انسان‌های روزگاران گذشته، اما انسان است. و این‌ها همه در غیبت انسانی که جان و وجدانش گرم عشق بود و سرورهای عاشقانه و فرحناک از حظ شهود و اشراق درون و زیست مؤمنانه و سرریز از همدلی و همنوایی و همرازی با سرچشمه هستی و حیات و ممات خود که چنین مستانه و عاشقانه می‌سرود: 

دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من 

سرو خرامان منی‌ای رونق بستان من 

چون می‌روی بی‌من مرو‌ای جان‌جان بی‌تن مرو 

وز چشم من بیرون مشو‌ای شعله تابان من 

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم 

چون دلبرانه بنگرم در جان سرگردان من 

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم 

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من 

بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا 

سرمست و خندان اندرآ‌ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم 

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من 

چنین است، هست پنهان در هستی پنهان ما، ساری و جاری در ذره‌ذره وجود و وجودیت ما. محیط بر ما و ما محاط در او. «عشق»، «دائو»، «آتمن»، «برهمن»، «نیروانا»، «خود» ی که بر پیشانی معبد آپولون به شناختش فراخوانده شده بودیم، و استعاره‌هایی چون روان جاویدان و اصل مینوی و فرّه ایزدی ایرانیان باستان و «کلمه متجسد» عهد جدید و نفخه روحانی قرآنی و از هر مفهوم دیگری که می‌خواهید مدد بجویید و وصفش کنید، بیش و پیش از آنکه به مفهوم و به وصف درآید، فراسوی همه برچسب‌های مفهومی ما وصف‌ها و تعریف‌های ما، تبیین‌ها و تفسیرها و تأویل‌های ما که همه یکسر امور ثانوی هستند، پیشاپیش در ذره‌ذره هستی و حیات ما در سرشت انسانی و انسان بودن ما بوده و هست چه ما بیدار به او باشیم چه بی‌خبر از او بمانیم. چه ما باشیم و چه نباشیم. چه انکارش کنیم، چه ایمانش بورزیم، چه کتمانش کنیم، چه اقرارش داشته باشیم. چه ندایش را بشنویم، چه نشنویم. چه مهرش بورزیم، چه به قهرش برانیم حضور دارد. میان آن میراث سنت‌های اصیل دینی و عرفانی و اشراقی و انسان روزگار ما فاصله و فراق بس عظیم افتاده است و مغاک‌ها بس ژرف است.

انتهای پیام/

پیشنهادی باخبر