- برزو ارجمند در طمع قماری پرسود؛ خیالی که به بنبست بیمعنایی و سقوط منتهی شد + فیلم
- ببینید| احترام پرویز پرستویی به حضرت امیر در فیلم امام علی (ع)
- کتاب تاریخ شفاهی دفاع مقدس؛ روایت سردار محمد علی آسودی رونمایی میشود
- پژو یک میلیونی، اپل ۲۱ میلیونی و کنسول ۵ میلیونی در بلک فرایدی یا بلک فریبی؛ حقهای برای افزایش بازدید و ترافیک سایتها + فیلم
- تبدیل درفش کاویانی به سیبل در یک مسابقه؛ پاس گل خودیها به جریان سلطنتطلب و ضدانقلاب + فیلم
- اردوغان پس از نوروز این بار سراغ ابن سینا رفت! / چرا کسی به تاریخ دزدی ترکیه واکنشی نشان نمیدهد؟ + فیلم
- پشت پرده بازداشت علی صبوری؛ تولید برنامههای مبتذل در پوشش سرگرمی! / آیا برنامه سازی بی حساب و کتاب در یوتیوب به پایان می رسد؟
- اعلام آمار مخاطب و فروش سالنهای ادارهکل هنرهای نمایشی
- برگزاری کارگاه بازیگری با حضور مهدی هاشمی در جشنواره جهانی فیلم فجر
- اعلام فهرست مستندهای راهیافته به بخش مسابقه دانشجویی «سینماحقیقت»
برزو ارجمند در طمع قماری پرسود؛ خیالی که به بنبست بیمعنایی و سقوط منتهی شد + فیلم
به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، برزو ارجمند که روزی خیال میکرد با خروج از ایران، رویای جهانی شدن را لمس میکند، امروز باحسرت و گلایه اعتراف میکند که در آمریکا نهفقط ستاره نبود، بلکه اصلاً «معنا» نداشت. او حالا به گذشته نگاه میکند و آن تصمیم بزرگ را نه نقطه شروع، بلکه نقطه سقوط میبیند.
ارجمند در اعترافاتی کمسابقه، مهاجرت را «خطای پرهزینه» مینامد؛ خطایی که نه موفقیت، نه آزادی، که «از دست دادن همهچیز» را برایش به ارمغان آورده. او میگوید در آمریکا «تمام درها بسته شد» و مجبور شد کارهایی کند که از گفتنشان هم خجالت میکشد؛ کاری که برای یک بازیگر باسابقه شاید فقط در کابوس ممکن بود. همسرش زیر بار مالی خرد شده، فرزندش سردرگم شده و خودش مانده و حسرت روزهایی که در ایران حداقل میدانست کیست و کجای ایستاده است.
ریزش هویت حرفهای؛«مهاجرت رویایی» تبدیل به واقعیتی تلخ
ارجمند از دلتنگیهایش میگوید: «دلم برای کارم، رفقایم، شمال، همهچیز ایران تنگ میشود.» حرفهایی که شاید اگر سال اول مهاجرت میزد، هنوز امیدی به بازگشت بود؛ اما حالا بعد از این همه تجربه تلخ، بیشتر شبیه کسی است که تازه فهمیده کارت بانکیاش آنسوی دنیا دیگر همان ارزش گذشته را ندارد. او اذعان میکند که با ترک ایران «در محکمی» را به روی خودش بست؛ دری که تصور میکرد پس از عبورش جهان تازهای در انتظارش است. فشار مالی، ریزش هویت حرفهای و انزوا، ترکیبی بود که ارجمند را از «بازیگر باسابقه» به «مهاجر سردرگم» تبدیل کرد.
باری بر دوش همسر و کودکی که قربانی مهاجرت شد
او با شرمندگی میگوید: «ماههایی بود که تقریباً بار زندگی کامل روی دوش او بود.» این یعنی همان مهاجرتی که قرار بود فصل جدید زندگی باشد، در عمل بار سنگینی شد که همسرش مجبور شد بهتنهایی آن را حمل کند. از آنطرف، جانیارِ کوچک نیز در غربت تجربهای جز سردرگمی نداشته؛ تصمیمی که او نگرفت، اما سهمش از آن فشار، ترس و بیثباتی بوده است. ارجمند میگوید این فشارها «وحشتناک» بودهاند؛ توصیفی که نشان میدهد مهاجرت برای او نه آغاز، که پایان آرامش خانوادهاش بوده است.
از صحنههای ایران تا روزمرگی در آمریکا
ارجمند که در ایران با ۲۷ سال سابقه جایگاه تثبیتشده داشت، در آمریکا نه فقط کاری پیدا نکرده، بلکه «همه درها بسته» بودهاند. او مجبور شده برای بقا سراغ کارهایی برود که حتی بیانشان را هم مصلحت نمیداند. جملهاش که میگوید «همانجا در ایران معنا داشتم، اینجا همهچیز را از دست دادم» مثل یک خط پایانی است؛ خطی که زیر تمام تصورهای غلط درباره مهاجرت در میانسالی کشیده میشود.
مهاجرت برای او در ۴۷ سالگی اشتباه بزرگی بوده؛ چون مجبور شده «مثل بیستسالهها کار کند»، در حالی که نه توانش را داشته، نه فرصت و نه شرایط رقابت در کشوری که حتی جوانهایش در صف فرصتها ماندهاند. مهاجرتی که قرار بود درها را باز کند، در نهایت پنجرههایش را هم بست و او را در موقعیتی قرار داد که حالا تنها نتیجهگیری صادقانهاش این است: «این مسیر، مسیر من نبود.»
ارجمند نمادی از طمعکاران مهاجرت
برزو ارجمند امروز صدای بلندِ یک واقعیت خاموش است؛ واقعیتی که خیلیها دوست ندارند بشنوند. او فقط یک چهره پشیمان نیست؛ «نماد» گروهی از بازیگران و چهرههایی است که فریب تلهی «مهاجرتِ بیبرگشت» را خوردند. چهرههایی که فکر کردند آنسوی دنیا فقط منتظر ورودشان است تا روی فرش قرمز فرصتها قدم بگذارند؛ اما در عمل فهمیدند که بیرون از ایران، نه شهرتشان معنا دارد، نه سابقهشان، و نه نامشان وزنی ایجاد میکند. او یکی از دهها «برزو ارجمند» است که در سالهای اخیر گرفتار رؤیایی شدند که واقعیتش بُرندهتر از آن چیزی بود که تصور میکردند.
پیشنهادی باخبر


