به تجربه آموختهام که ملتی دلیر است که یارای زندگی صلحآمیز با جهان داشته باشد. چنین ملتی آمادگی جنگ در دفاع از موجودیت و شرافت خویش را نیز دارد. در برابر، ملت جنگطلب هیچگاه روی آرامش و توسعه را نخواهد دید. و ملت ترسو که نه یارای جنگ دارد و نه دلیری صلح، در وضعیت تعلیق همیشگی باقی خواهد ماند و سرنوشتی جز فقر و ناامنی نخواهد داشت. برترین مأموریت دولتها تأمین امنیت و احتراز از جنگ است. و شریفترین سیاست تأمین صلح و امنیت برای ملت است. جنگ هزینههای گزاف جانی و مالی خواهد داشت و پیامدهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی و اقتصادی آن بیرون از حد و مرز است. راه دور نرویم. در شهریور ۱۳۲۰، ایران در جریان جنگ جهانی دوم اشغال شد. پیامد این اشغال برکناری رضاشاه و افزایش دخالتهای خارجی در سیاست داخلی ایران بود. ضعف حکومت مرکزی باعث بحران آذربایجان و کردستان شد.
تجزیهطلبان در آذربایجان و کردستان با پشتیبانی شوروی اقدام به تأسیس دولتهای خودمختار کردند. قحطی، تورم و کمبود کالا تا مدتها زبانزد پیران این سرزمین بود. منابع ملی از سوی نیروهای متفقین به یغما رفت. تا مدتها رکود و بیثباتی گریبان اقتصاد ایران را گرفت و وابستگی به غرب و مشخصا آمریکا فزونی یافت. بحران اقتصادی و ناامنی در روستاها باعث مهاجرت گسترده مردم به شهرها شد که تأثیر زیادی بر ساختار اجتماعی ایران گذاشت. بیماریهایی مانند تیفوس و وبا شیوع پیدا کرد و سختی شرایط موجب شکلگیری اعتراضها و شورشهای محلی شد.
سرجمع اشغال ایران در جنگ جهانی دوم تأثیرات عمیقی بر سیاست، اقتصاد و جامعه گذاشت و زمینه را برای تحولات بعدی در تاریخ معاصر ایران فراهم کرد.
اینک پرسش تاریخی این است که آیا این اشغال وضعیت مقدر ایران بود یا آنکه قابل احتراز بود. هرچند این پرسشی مناقشهبرانگیز است و تاریخنگاران و پژوهشگران رویکردهای متفاوتی در پاسخ به آن دارند. تاریخنگار برجستهای مانند فریدون آدمیت بر این باور است که اشغال ایران نتیجه سیاستهای نادرست رضاشاه و عدم درک او از تحولات و تغییرات استراتژیک جهانی بود. او بر این باور است که وی با لجاجت خود در برابر متفقین، بهانه لازم برای اشغال را به آنها داد. هرچند پژوهشگران دیگری بر این باورند که تصمیم به اشغال ایران از طرف متفقین مستقل از مواضع رضاشاه اتخاذ شده بود. ولی واقعیت آن است که این پرسشی از سر تفنن نیست. ملت ایران هزینه سرسامآوری در این زمینه پرداخت کرد و هنوز نیز از پیامدهای شوم آن متأثریم. بیگمان اگر آن اشغال نبود، ما اینک سرنوشت دیگر و بهتری داشتیم.
مشابه این پرسش را میتوانیم درباره جنگ تحمیلی ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ داشته باشیم. شورای امنیت سازمان ملل عراق را بهعنوان دولت متجاوز معرفی کرد، اما پرسش تاریخی این است که آیا نمیشد جنگ را در اولین فرصت خاتمه داد؟ شایسته است که به آمار خسارات انسانی و مالی همین جنگ نگاهی بیندازیم. فقط ما در ایران چیزی حدود ۲۰۰ هزار شهید دادیم. حدود ۶۳۰ هزار جانباز و چیزی حدود ۴۱ هزار آزاده در جنگ داشتیم. هنوز عراق آمار خسارات خود را اعلام نکرده است، ولی آماری که برای کشتههای عراق اعلام میشود، چیزی حدود ۲۰۰ تا ۴۰۰ هزار نفر است. آنان نیز رقمی در حدود ۷۰۰ هزار زخمی و مجروح دارند و چیزی حدود ۷۱ هزار اسیر در ایران داشتهاند. خسارت جنگ ایران و عراق براساس آنچه دانشنامه بریتانیکا اعلام میکند، چیزی حدود هزارو ۲۰۰ میلیارد دلار است. قطعا اگر بعد از فتح خرمشهر یا عملیات فتحالمبین که جهان قدرت و توان دفاعی ایران را به رسمیت شناخته بود، از جنگ خارج شده بودیم، خسارت طرفین شاید ۱۰ درصد این هم نبود، اما فرصتهای طلایی را یکی پس از دیگری از دست دادیم. چرا؟
پرسش تاریخی این است که چرا نتوانستیم فرایند صلح را پیش ببریم؟ و چگونه با اینهمه خسارات خانمانسوز هنوز گروهی در رسانه ملی در پی یافتن مقصران خاتمهدهنده به جنگ هستند؟ ریشه و منشأ این نظریه ضد صلح در ایران چیست و کجاست؟
بیگمان وضعیت فعلی نابسامانی اوضاع در ایران، اعم از بیدولتی، ازهمگسیختگی اجتماعی و فرهنگی، فقر و بحران اقتصادی، ناامنی اجتماعی و مخاطرات بینالمللی و هزاران گرفتاری دیگر همه در شرایط تعلیق در جنگ تحمیلی و نداشتن نظریه روشن در مواجهه با منازعه و کیفیت مدیریت و ترک منازعه ریشه دارد. اینک نیز در آستانه یک منازعه بینالمللی دیگر قرار داریم. باز در کمتر از صد سال برای بار سوم در برابر این پرسش قرار گرفتهایم که راهکار مدیریت و حل منازعه چیست؟ آیا درگیری اجتنابپذیر است؟ چگونه
سنت ایرانی بر آن بوده است که آشتی را بر جنگ ترجیح دهد تا ایرانیان مجبور نشوند تن به جنگ بدهند و در نخستین فرصت با سرفرازی دست از جنگ بشویند. حکیم حماسهسرای ایران، دادوری و آبادانی را بر جنگافروزی برتری میدهد و ما را از جنگهای بیهدف بازمیدارد. فردوسی در شاهنامه، اثر سترگ خود، به بررسی مفاهیم اخلاقی و فلسفی جنگ و صلح پرداخته و درعینحال تضاد و رابطه میان آنها را به تصویر میکشد. شاهرخ مسکوب معتقد است که فردوسی در شاهنامه هیچگاه بهطور یکجانبه به جنگ یا صلح نگاه نمیکند، بلکه این دو مقوله را در تعامل و تضاد با یکدیگر به نمایش میگذارد. از یک سو، جنگها در شاهنامه نمادهایی از شجاعت، قهرمانی و دفاع از حق و شرافت هستند و از سوی دیگر، صلح هم نماد خردمندی، حکمت و نهایتا آرامش جامعه انسانی است. در این نگاه، فردوسی هیچکدام از این دو مفهوم را بهطور مطلق و ایدئال نمیبیند، بلکه جنگ را بهعنوان بخشی از تجربه انسانی و صلح را بهعنوان هدفی ارزشمند و رسیدنی پس از آزمونهای سخت میبیند.
شخصیتهایی مانند ایرج، کیخسرو و سیاوش که در داستانهایشان به صلح و آشتی بین ملتها توجه دارند، نمادهای صلح و اندیشه حکیمانه هستند. فردوسی در شاهنامه نشان میدهد که حتی در دل جنگها و خونریزیها، صلح و آرامش مطلوبترین هدف انسانی است، به شرط آنکه بهدرستی درک و اعمال شود.
داستان سیاوش پر آبِ چشم است. فرزندی خردمند اسیر پدری تیزمغز است. هرچند ممکن است شما با این داستان آشنا باشید، ولی بازخوانی آن برای فهم ما از سنت ایرانی صلح ضروری است. سیاوش در این داستان زمانی که پیشنهاد صلح را از افراسیاب دریافت میکند و افراسیاب صد نفر از کسانِ خود را بهعنوان گروگان و تضمین نگرویدن به جنگ نزد او میفرستد، پس از رایزنی با رستم و دیگر امیران لشکرش، به این نتیجه میرسد که پیشنهاد او را بپذیرد و نامهای را به واسطه رستم برای پدر بفرستد. اما پدر او، نظر سیاوش را حمل بر تنآسایی و جوانی او میکند و بر رستم نهیب میزند که او گفت، تو چرا با او همرأیی کردی. جالب آنکه رستم در پاسخ شاه جا نمیزند و میگوید:
سخن بشنو از من توای شه نخست/ پس آنگه جهان زیر فرمان توست
تو گفتی که بر جنگ افراسیاب/ مران تیز لشکر بران روی آب
بمانید تا او بیاید به جنگ/ که او خود شتاب آورد بیدرنگ
ببودیم یک چند در جنگ سست/ در آشتی او گشاد از نخست
کسی کآشتی جوید و سور و بزم/ نه نیکو بود پیشرفتن به رزم
شاه بیخرد به جای آنکه در سخنان رستم تأمل کند، به شخصیتی مانند او میگوید:
که این در سر او تو افگندهای/ چنین بیخ کین از دلش کندهای
تنآسانی خویش جستی برین/ نه افروزش تاج و تخت و نگین
تو ایدر بمان تا سپهدار طوس/ ببندد برین کار بر پیل کوس
آشکار است که آزردن رستم، قهرمان ملی ایران، نشان بیخردی شاه است. فردوسی میگوید:
کسی را که جنگی چو رستم بود/ بیازارد او را خرد کم بود
رستم که در وطنخواهی و دلیری خود تردید ندارد، در پاسخ شاه میگوید:
اگر طوس جنگیتر از رستم است/ چنان دان که رستم ز گیتی کم است
بگفت این و بیرون شد از پیش اوی/ پر از خشم چشم و پرآژنگ روی
شاه همچنان بر رأی خود پافشاری و لجاجت میکند و در پاسخ سیاوش مینویسد:
کنون خیره آزرم دشمن مجوی/ برین بارگه بر مبر آبروی
منه با جوانی سر اندر فریب/ گر از چرخ گردان نخواهی نهیب
که من زان فریبنده گفتار او/ بسی بازگشتم ز پیکار او
تو را گر فریبد نباشد شگفت/ مرا از خود اندازه باید گرفت
نرفت ایچ با من سخن ز آشتی/ ز فرمان من روی برگاشتی
همان رستم از گنج آراسته/ نخواهد شدن سیر از خواسته
ازان مُردَری تاج شاهنشهی/ تو را شد سر از جنگ جستن تهی
در بینیازی به شمشیر جوی/ به کشور بود شاه را آبروی
زمانی که سیاوش نامه پدر را میخواند، به فکر فرو میرود:
همی گفت صد مرد ترک و سوار/ ز خویشان شاهی چنین نامدار
همه نیکخواه و همه بیگناه/ اگرشان فرستم به نزدیک شاه
نپرسد نه اندیشد از کارشان/ همانگه کند زنده بر دارشان
به نزدیک یزدان چه پوزش برم/ بد آید ز کار پدر بر سرم
ور ایدونک جنگ آورم بیگناه/ چنان خیره با شاه توران سپاه
جهاندار نپسندد این بد ز من/ گشایند بر من زبان انجمن
ازاینرو تصمیم به ترک جنگ میگیرد و آن میشود مابقی داستان که همه میدانیم؛ کشتهشدن سیاوش و آغاز سلسلهای از جنگها میان ایران و توران. آنچه ما از اسلام میدانیم و به ما گفته شده نیز همراستا با همین آموزه صلحجویی ایرانی بوده است. ما بر این باوریم که پیامبر آغازگر هیچ جنگی نبوده است. قرآن نیز آشکارا میگوید:
وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ. وَإِنْ یُرِیدُوا أَنْ یَخْدَعُوکَ فَإِنَّ حَسْبَکَ اللَّهُ هُوَ الَّذِی أَیَدَکَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِینَ؛ و اگر دشمنان به صلح و مسالمت تمایل داشتند، تو نیز مایل به صلح باش و کار خود به خدا واگذار که خدا شنوا و داناست. و اگر دشمنان به فکر فریبدادن تو باشند، البته خدا تو را کفایت خواهد کرد، اوست که به نصرت خود و یاری مؤمنان تو را مؤید و منصور گردانید.
با آرزوی گسترش صلح و عدالت در جهان بهویژه در منطقه پرآشوب ما و در سرزمینمان ایران.