صبح رفتم منظره دماوند را در طلوع خورشید تماشا کنم گریه‌ام گرفت/ چند زندگی، چند مرگ؛ تا جسدی در کیسه‌ای سیاه و زیپ‌دار

سوگ در فرهنگ ما، موتور سوخت تحولات اجتماعی است و مهم است که نویسنده بر زمانه خود شهادت بدهد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، اعتماد نوشت:

این موضوع را با

امروز صبح رفتم منظره ضد نور دماوند را در هنگامه طلوع خورشید تماشا کنم که گریه‌ام گرفت. دیدن این منظره بارها و بارها عمیقا مسرورم کرده است. هر دفعه فکر کرده‌ام چند نفر و چند نسل از اینجا که من نگاه می‌کنم -جایی در غرب قله دماوند- طلوع خورشید را این‌طور تماشا کرده‌اند. ملک‌الشعرای بهار می‌گوید: «چون خیمه زربفت شود باز چو تابد/ مهر از شفق مغرب بر کوه دماوند». فکر می‌کنم درست می‌فرمایید و ادراک ما در دی‌ماه 1404 تغییر کرده است. ملک‌الشعرا در فرازی دیگر می‌سراید: «بنواخت ز خشم بر فلک مشت/ آن مشت، تویی تو ‌ای دماوند». برای بهار هم قله دماوند همیشه یک معنا نداشته است. اگر تماشای منظره اساطیری طلوع خورشید از قفای قله دماوند برای من و احتمالا بسیاری از تهرانی‌ها تغییر کرده باشد، باید درک و دریافتم از هر جزء کوچکی از زندگی روزمره هم تغییر کرده باشد. چیزهایی مثل پرداخت قبض برق و شارژ ساختمان و خرید مایحتاج روزانه و پر کردن باک بنزین و درست کردن کوله اضطراری برای واکنش سریع و جدال جنون‌آمیز با مخابرات برای یک قطره اینترنت آزاد یا هر چیز کوچک دیگری که اسمش زندگی در این روزهاست. احتمالا درک و دریافت شما هم از روزنامه‌نگاری کمی جابه‌جا شده باشد، همین‌طور درک و دریافت من و مخاطبان شما از خواندن روزنامه. شاید همین حالا یکی از داستان‌نویسان خوب ما مشغول نوشتن داستانی باشد که در آن یک زوج جوان ایرانی پشت میز شام در خانه‌شان نشسته‌اند و یک نسخه از روزنامه اعتماد را در سکوت با هم دست به دست می‌کنند. شاید هم داستانی را بنویسد که شخصیت‌هایش دیگر کرا نمی‌کنند در صف نانوایی با هم سخن بگویند. کار داستان‌نویس الزاما توضیح دادن یا روایت مستقیم یک رخداد عظیم نیست. گاهی نبض روایت در پس و پشت رخدادهایی در داستان می‌افتد که ظاهرِ چندان دراماتیکی ندارد. داستان‌نویس دنیایی را خلق می‌کند که از پیش‌پا افتاده‌ترین اجزا تا عمیق‌ترین لایه‌هایش در کشمکش با یکدیگر هستند. مکان‌ها در تضاد با هم هستند، همین‌طور زمان‌ها و اشیا و البته شخصیت‌ها که از همه مهم‌تر هستند. رخداد یا واقعه اصلی داستان هر قدر هم که خرد و معمولی باشد بار سمبولیک پیدا می‌کند و به جادوی داستان قابلیت تعمیم پیدا می‌کند و بزرگ و تبدیل می‌شود به رخدادی عام که بر همه ما رفته است. 

در این جغرافیا که من و شما در آن زندگی می‌کنیم به هر طرف که نگاه کنید نشانه‌هایی از سوگ و اندوه پیدا می‌کنید، غرب یا شرق یا شمال یا جنوب، همین‌طور اگر به گذشته نگاه کنید یا به لحظه حال. به نظرم نوشتن یک مصدر زمانمند است. یعنی هر چه که بنویسید یکی از دلالت‌های اصلی متن دلالت بر زمان نوشته شدن آن است، چه برسد به شعر و داستان که این دلالت صدچندان قوی‌تر می‌شود. بنابراین سوخت نوشتن همیشه از لحظه حال یا به قول شما اکنون تامین می‌شود. از طرفی هیچ شعر و داستانی از زیر بته به عمل نمی‌آید و در کانتکست یا زمینه تاریخ و زبان و ادبیاتی به وجود می‌آید و معنی پیدا می‌کند که به آن تعلق دارد. هر چه که امروز از اندوهمان بنویسیم، اگر خوب بنویسیم تمام اندوهان ما را از تمام زمان‌ها به لحظه حال احضار می‌کند. حسن و فایده‌اش این است که خودمان و تاریخ‌مان و ملت‌مان و صدالبته انسان را بهتر درک می‌کنیم. البته درد عظیمی را تحمل خواهیم کرد. امید به آن است که این درد ما را به درک بهتری در آینده برساند. شاید زمانه‌ای هم برسد که لبخند و شادی و عشق را از همه زمان‌ها به زمان خود احضار کنیم.

به نظرم یک روایت داستانی اصلی یا کلی برای سوگ ایرانیان در زمستان 1404 وجود ندارد یا برای من قابل ‌تصور نیست. استفاده از روایت اول شخص جمع در ادبیات مدرن ایران انگشت‌شمار و بسیار نادر است. نوشتن چنین داستانی غیرممکن نیست. شاید یک داستان‌نویس نابغه بتواند یک روایت جمعی از این سوگ بنویسد، اما به نظر من جلوه‌های سوگ می‌تواند در دورترین جاهای ممکن ارزش داستانی بیشتری داشته باشد. تصور کنید شخصیت داستان شما در میانه یک فیلم کمدی خنده‌دار در یک سالن سینمای نیمه خالی در ساعت 3 بعدازظهر، پس از یک خنده طولانی به سکسکه بیفتد و زار بگرید و تا آخر فیلم نتواند جلوی خودش را بگیرد. وقتی فیلم تمام می‌شود و چراغ‌ها را روشن می‌کنند، دستمالش را از جیبش در می‌آورد و اشک‌هایش را پاک می‌کند و بعد توی دستمالش فین می‌کند و بلند می‌شود و لباس‌هایش را مرتب می‌کند و از سینما خارج می‌شود. شاید راوی دگمه براق لباسش را وصف کند یا سر ماشین‌شده‌اش را. شاید سنگینی سوگ در این جزییات هم باشد. 

به نظرم نویسنده در مواجهه با سوگ در همان موقعیت همیشگی خودش قرار دارد و چاره‌ای ندارد جز استفاده از تجربه شخصی خودش. به همین دلیل مهم است که داستان‌نویس بر زمانه خودش شهادت بدهد. هر قدر هم که حضور داشته باشی و با گوش‌های خودت بشنوی و با چشم‌های خودت ببینی باز هم کم است. داستان‌نویس باید با ابزار دانش و مطالعه و تحصیل و سواد و کتاب‌هایی که خوانده و فیلم‌هایی که دیده، اندیشه‌اش را عمیق و تخیلش را وسیع کند تا بتواند اندیشه و تخیل و تجربه دیگران را بگیرد و ذخیره کند و در هنگامه نوشتن تبدیل کند به تجربه شخصی خودش. شاید امروزه با استعانت از فناوری نوین و شبکه‌های اجتماعی، این امکان بیش از پیش در اختیار داستان‌نویس قرار گرفته باشد. البته نباید در دام انواع الگوریتم‌های مجازی و واقعی و انواع پروپاگاندا بیفتد. به نظرم بهتر است نویسنده این کار را همین امروز انجام بدهد. چه چیز بهتر از این عیش و کامکاری که داستان‌نویس با نوشتن آدم‌های دیگر یک‌بار هم به جای آنها زندگی کند، با آنها درد بکشد و با آنها بخندد و حتی اگر لازم باشد در داستان با آنها بمیرد و اصلا تبدیل بشود به یک جسد در کیسه‌ای سیاه و زیپ‌دار.

خیلی به این فکر کرده‌ام که چرا صدها سال است سوگ به یکی از شاخصه‌های فرهنگی ما تبدیل شده! تا دلتان بخواهد برای این سوگ ادبیات و داستان و شعر و آیین و حماسه داریم و این همه مداحی و تعزیت و مقتل‌خوانی و شبیه‌خوانی و ... شاید گاهی به این دلیل بوده و هست که سوگ دیگر فقط یکی از مراحل عزاداری یا راهی برای برون‌رفت از عزا نیست و در فرهنگ ما گاهی تبدیل شده به یک وضعیت بشری و گاهی تبدیل شده است به موتور سوخت تحولات اجتماعی، چنانکه در سال 57 این نقش را بازی کرد. در این میان، داستان‌نویس باید وظیفه خودش را انجام بدهد و داستان بنویسد، همان‌طور که شاعر وظیفه خودش را انجام می‌دهد و نمایشنامه‌نویس کار خودش را و نقاش و مجسمه‌ساز کار خودش را و موسیقدان کار خودش را. در داستان همه ‌چیز تافته‌ای از زبان است و نویسنده آسمانی از جنس کلمات می‌سازد و زمینی از واژه‌ و به تناسب شخصیت‌ها و اصول وحدت بخش پیرنگ هر فنی را که بلد باشد به کار می‌برد تا توهم یا جلوه یا انعکاسی از جهان را در داستانش خلق کند. 

شخصیت‌ها هم از زبان ساخته می‌شوند. عنصر شخصیت‌پردازی در داستان هم تابعی است از اصول ابتدایی و اساسی و بنیادین در داستان و داستان‌نویسی. اگر منظورتان از زبان عنصر داستانی لحن باشد به نظرم نویسنده متعهد به لایه‌ای از خزانه لغات زبان فارسی است که امروز مردمان ایران به آن سخن می‌گویند و به واسطه ترکیب‌هایی از این واژگان با هم سخن می‌گویند و با همین زبان می‌اندیشند و نتیجه و تصمیم می‌گیرند. استفاده از این لحن و ضرباهنگ و ریتم در داستان حتما از مهم‌ترین اصول زیبایی‌شناختی داستان است. لحن در داستان یکی از عیارهای تشخیص این ویژگی مهم هم هست که یک داستان و نویسنده فرضی تا چه حد بر زمانه خویش شهادت می‌دهد.

به نظرم ادبیات گذشته را یادآوری نمی‌کند، بلکه آن را احضار می‌کند. اگر موضوع درد و اندوه باشد تمام دردها و اندوه گذشته را احضار می‌کند و اضافه‌اش می‌کند به تمام غم و عسرتی که امروز وجود دارد و تبدیلش می‌کند به زقوم تلخ تا بعد از آن دیگر نتوان آن‌طور زندگی کرد که تا حالا کرده‌ایم. اگر شادی و خنده مستانه هم موضوعیت داشته باشد ادبیات همه را به لحظه حال احضار می‌کند. بعد باید بیایید و ببینید که ایرانیان چه ظرفیتی برای شادی دارند. به نظرم یکی از بهترین کارکردهای ادبیات ایجاد همین تحول و دگرگونی است. در جهانی که ادبیات وجود نداشته باشد یا سانسور شده باشد، تصور دیگرگونی دشوار می‌شود و به اختفا می‌رود. 

زندگی در چنین موقعیتی مثل زندگی در دیگ بخار است. آشپز نه می‌تواند زیر زودپز را خاموش کند و نه می‌تواند درِ زودپز را باز کند. به نظرم داستان‌نویس هم یک جایی درون همین زودپز زندگی می‌کند. او هم مثل باقی این آدم‌هاست و سرنوشت مشترکی با آنها دارد. احتمالا این انسان‌هایی که ناچار به نگه داشتن احساسات‌ خودشان هستند راه‌هایی برای بیان غیرمستقیم احساساتشان پیدا می‌کنند. ممکن است اقبال عظیم مردم به نوعی سینمای کمدی عامه‌گرا بعضی از دوستان سینمایی من را غصه‌دار کند. به نظر من این رویکرد مردمی یکی از راه‌های غیرمستقیمی است که انسان ایرانی برای بیان یا تشفی احساساتش پیدا کرده است و به نظرم نمونه‌های خوب این نوع سینما یکی از اثرگذارترین کنش‌های فرهنگی در زندگی امروز انسان ایرانی هستند و من به نوبه خودم از خالقان این نوع سینما سپاسگزارم. بازار نشر و نویسندگان ایرانی چنان تحت فشار و سانسور و البته انواع پیشداوری هستند که اصولا مجال چندانی برای رشد ادبیات داستانی پرفروش از این نوع برای آنها وجود ندارد. فکر می‌کنم جامعه به همه نوع ادبیات داستانی احتیاج دارد و مخاطب حق دارد هر نوع ادبیات داستانی را انتخاب کند که دوست می‌دارد. هر کدام از انواع ادبیات داستانی باید مولفه‌هایی برای نقد و منتقدان مخصوص به خودش را داشته باشد. ممکن است یک مخاطب کمیک استریپ، مخاطب ادبیات جدی‌تر هم باشد، اما در دو کانتکست جدا به این آثار نگاه کند. به نظرم بهترین مصالح داستان مدرن برای داستان‌نویس امروز ایرانی آداب و روش و منش همین انسان ایرانی است که در سوال شماست. اگر داستان‌نویس امروز ایران داستان زندگی آدم‌های امروز ایران را بنویسد، ناچار باید به همین بروز غیرمستقیم احساسات آنها توجه کند و با همین مصالح داستان بنویسد. اگر داستان‌نویس در لحظه نوشتن اهداف سیاسی یا تبلیغی را دنبال کند، از دایره ادبیات و هنر خارج شده و تبدیل می‌شود به یک اکتیویست. این دو ساحت از هم جدا هستند. 

اندوهان ما بسیار است. فکر می‌کنم نویسندگان مجبور هستند با سرنوشت خودشان روبه‌رو بشوند. البته جامعه باید راهی پیدا کند تا از این دریای عمیق و وسیع اندوه بگذرد تا زندگی ادامه پیدا کند. حتما روانشناس‌ها برای جامعه پیشنهادهایی دارند. کنکاش برای پیدا کردن نور امیدی در دورترین کرانه‌های این دریای هول حتما بر ذمه نویسندگان هم هست، جایی دور میان تاریکی و سوسوی یک فانوس دریایی که انگار هم هست و هم نیست. اما وظیفه دیگر نویسندگان مبارزه با فراموشی است. چطور می‌شود فراموش کرد؟ اصلا چرا باید عبور کرد؟ باید منتظر داستان‌هایی باشیم که همین امروز و همین امروزها در حال نوشته شدن هستند.

در تعداد زیادی از داستان‌های شاهنامه سوگواری وجود دارد. سوگ رستم، سوگ اسفندیار و سوگ‌های بسیار دیگر. اصولا روایت سلسله شاهان اساطیری شاهنامه همه با دادخواهی شاهانی صورت می‌گیرد که اندوه سوگ را می‌شکنند و به کین‌خواهی پدر، راهی میدان جنگ می‌شوند، اما دردناک‌ترین سوگ‌های شاهنامه سوگ فرزندان است، سوگ سهراب و سوگ سیاوش که در استان فارس تبدیل شده است به مراسم سوشون. سوگی که هیچ‌گاه پایان نمی‌گیرد و تبدیل می‌شود به آیین. چنانکه در عمیق‌ترین آیین فرهنگی ما عاشورا وجود دارد. سوگ اینجا و در فرهنگ ما دیگر فقط یک وضعیت روانی نیست و تبدیل می‌شود به یک وضعیت بشری یا به قول شما یک وضعیت «میان‌بودگی». به نظرم ملت ایران انتخاب کرده است که داستان شجاعت حسین‌ بن علی را فراموش نکند، هر جایی که نام سالار شهیدان باشد، تبدیل می‌شود به کربلا و هر زمانی که از او یاد کنیم، تبدیل می‌شود به ظهر عاشورا. همین‌طور ملت ایران هرگز سلحشور یگانه و تنهایی چون سیاوش را به فراموشی نمی‌سپارد که در تله کین خصم گرفتار شد. نسل‌ها در پی نسل‌های قبل زندگی کرده‌اند و این داستان‌ها در خزانه فرهنگی ما حفظ شده‌اند. این داستان‌ها میراث نیاکان ماست. نسل‌های بعد از ما هم حق دارند که چکیده و جان‌مایه جهانی را از ما طلب کنند که امروز در زمستان 1404 در ایران وجود دارد و ما آن را زندگی کرده‌ایم. 

انسان موجود پیچیده‌ای است و احتمالا بدون معنا اصولا قادر به ادامه زندگی نباشد. یکی از عناصر اصلی هر داستانی، درونمایه یا تم است و فکر نکنم بتوان بدون درونمایه داستانی نوشت. جهان بزرگ و عظیمی که امروز در آن زندگی می‌کنیم و در دایره آگاهی ما می‌گنجد، چنان بی‌کران است که انگار معنایی در کارش نیست و نیروهای گاه متضاد و گاه همراه چنان در آن با هم درگیر هستند و بر همدیگر و بر ما و بر جهان ما تاثیر می‌گذارند که حیرت‌انگیز است. پیدا کردن معنا در این همهمه آرزوی هر نویسنده‌ای است و به نظرم به یک معنا داستان یا رمان جست‌وجو در کلاف درهم‌پیچی است که امروز نامش شده دی‌ماه 1404. این زمستان را چطور می‌شود معنا کرد؟ به نظرم بستگی به این دارد که کجا ایستاده باشی و از کدام منظر نگاه کنی. ماهیت این دنیا بستگی تام و تمام دارد به اینکه نویسنده این دوران، کدام راوی را برای روایت انتخاب می‌کند و کجا می‌ایستد.

243

پیشنهادی باخبر