سپیدی‌ها را بخوان/ درباره علی باباچاهی

با آن موی انبوه و مجعد فلفل‌نمکی که طی این سال‌ها مدام نمکش بیش می‌شد، با آن قامت بلند و صدای باریتون و چهره‌ی پرآژنگ گیرایش، هرجا سخن از شعر بود، خاصه سخن از شعر خودش، یک‌پارچه شور و احساس می‌شد، بحث می‌کرد، سرخ و خشمگین می‌شد و رگ‌های گردنش در تعصب حقانیت آرا و افکار و اشعارش، بیرون می‌زد.

این تصویری‌ست که همیشه از «

باباچاهی همواره شاعری بود که می‌کوشید با روح زمانه‌اش همراه باشد و درجا نزند. همیشه بیش از هوادار، منتقد و معارض داشت، اما سرش درد می‌کرد برای بحث و جدل قلمی و کلامی. از این رو بسیار می‌خواند و بسیار می‌نوشت و بسیار تجربه می‌کرد. خصوصا این خصلت اخیر -یعنی تجربه‌گرایی- چندان معهود شاعران نسل او نبود. از بوشهر و دهه ۴۰ آغاز کرد و زود و خوب دیده و شناخته شد. با شعر نیمایی آغاز کرد و به موازاتش با آن قلم گزنده و صریح و موشکاف، جایگاهش را به عنوان یک منتقد جدی هم کم‌کم تثبیت کرد.

زمانی در یکی از متن‌های متعددی که درباره‌اش نوشتم، متنی بود با عنوان «گلادیاتور تنهای اخمو». فکر می‌کنم هنوز هم این وصف درستی برای شخصیت باباچاهی باشد. آدمی که با جدیتی مثال‌زدنی، تک‌وتنها به دفاع از پروژه شعری خود می‌پرداخت و با هر منتقدی گلاویز می‌شد و هر شاعری را با نقدهایش به چالش می‌کشید و گاهی حتی کار به خشونت کلامی می‌کشید. بعدها حوصله‌اش کمتر شده بود و یادم هست که می‌گفت: «دیگر به کم‌تر از براهنی جواب نمی‌دهم!».

بعد از انقلاب که از شغل آموزگاری محرومش کردند، سال‌ها به پژوهش انتقادی در شعر ایران پرداخت و در کنارش دبیر صفحه‌ی شعر مجله‌ی «آدینه» هم بود که منصفانه باید گفت یکی از تاثیرگذارترین نشریات دهه‌ هفتاد بود در عرصه‌های مختلف و از جمله شعر. در عرصه‌ی نقد هم به ویژه در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ مدام با هماوردان گلاویز بود و جدل‌هایش با براهنی و آتشی یادگارهای باارزشی هستند از روزگاری که هنوز شعر محل بحث و مناظره و مجادله بود. در کنارش با کتاب‌های مفیدی چون «گزاره‌های منفرد» و «شعر امروز، زن امروز» و«سه دهه شاعران حرفه‌ای» سهم قابل اعتنایی را در تحلیل شعر معاصر ایران به نام خود ثبت کرد. هرچند شیوه‌اش در نقد، به شدت التقاطی و نامتعارف بود، اما متون انتقادی باارزشی از خود برجای گذاشت و خصلت مهمش این بود که اکثر شاعران را خوب خوانده بود و به هر مناسبتی که برای تحلیل شاعری دیگر به سراغش می‌رفتی، دست‌خالی برنمی‌گشتی. در مورد هر کدام ایده و وصفی داشت.

از دهه هشتاد کارگاه شعرش هم دایر و پویا شد و چند تن از هنرجویانش حالا برای خودشان شاعران تثبیت‌شده‌ای محسوب می‌شوند و البته شعرشان رنگ و بویی از شعر باباچاهی نیز دارد. او توانست هم‌پای نسل‌های نو خودش را زنده و به‌روز نگه دارد و همیشه از چهره‌های اصلی میدان شعر ایران باشد.

به‌شخصه فکر می‌کنم به شعرش کم‌لطفی شده است. شاید بخشی از ماجرا برگردد به همان تمام‌قد ایستادن لجوجانه‌اش پای شعرش که خیلی‌ها را کفری می‌کرد. اما جسارت و تکنیک او در شعر حقیقتا آموزنده است و بسیاری از دفترهایش هنوز هم خواندنی، دلپذیر و گاه شگفت‌آورند. خوشبختانه هم خودش پر نوشته و هم درباره‌اش پر نوشته‌اند و برای مرور دوباره کارنامه‌اش منبعی غنی در دسترس است و فکر می‌کنم نسل‌های آینده حتما جدی‌تر و دقیق‌تر به آن‌ها رجوع خواهند کرد و جایگاه ارزشمندش را درخواهند یافت. فقدان او که هم از منظر کسوت و هم از منظر کارنامه در زمره بزرگان شعر ماست و از معدود چهره‌های باقیمانده از آن نسل طلایی، اندوه بزرگی‌ست.

۲۴۲۲۴۲

پیشنهادی باخبر