اسرائیلیات هاکبی، مبنای آشوبسازی در جهان
سخنان اخیر مایک هاکبی، سفیر آمریکا در رژیمصهیونیستی که این رژیم را محق به اشغال بخش عظیمی از غرب آسیا میدانست، از چند جهت قابل بررسی است. نخست از نظر حقوقی؛ بهنظر میرسد شایستهست یکبار این مساله بهصورت جدی مورد بحث قرار گیرد که آیا اگر متنی ــ بهفرض ــ در تورات یا انجیل آمده باشد، آیا میتوان آن را مبنای یک ادعای حقوقی در جهان معاصر قرار داد یا خیر؟

موریس بوکای در کتاب «مقایسهای میان تورات، انجیل، قرآن و علم» که دفتر نشر فرهنگ اسلامی آن را منتشر ساخته تاکید کرده است که براساس شواهد علمی و تاریخی، برخلاف قرآن، منشا بخشهایی از تورات و انجیل اصلا وحی نیست.
با این حال، با فرض اینکه همه متون این دو کتاب کاملا مقدس و تحریفنشده باشند، بازهم چنین استدلالی در حقوق بینالملل بیمعناست.
استدلال سفیر آمریکا این است که چون کتاب مقدس چنین گفته، پس اسرائیل حق دارد نهتنها این سرزمین فعلی را حفظ کند، بلکه گسترهای از نیل تا فرات ــ که شامل مصر، سوریه، اردن، لبنان، بخشی از عراق و بخشی از عربستان میشود ــ را نیز در اختیار بگیرد، هرچند بعدا در پاسخ به پرسش خبرنگار میگوید منظورم این نیست که حتما اینکار را انجام دهد، بلکه میگویم حق دارد. همین «حق دارد» یک بحث کاملا حقوقی است و بهنظر من رسانهها باید از منظر حقوقی بررسی کنند که آیا چنین ادعایی میتواند مبنای یک فرآیند ژئوپولیتیک شود یا خیر.
حتی اگر در متنی ــ ولو تورات یا انجیل ــ آمده باشد که این سرزمین متعلق به یهودیان است، امروز از نظر حقوقی تمامی این سرزمینها یا دارای مالکیت شخصیاند یا مالکیت دولتی. اصولا زمینی بدون مالکیت وجود ندارد. صهیونیستها هنگام ورود به فلسطین مدعی شدند «فلسطین سرزمین بدون مردم است و یهودیان مردم بدون سرزمیناند»، درحالیکه این دو گزاره از اساس دروغ تاریخی بود. فلسطین سرزمینِ بدون مردم نبود و تمامی اراضی آن دارای سند مالکیت شخصی یا دولتی بود؛ همانگونه که در همه کشورهای جهان چنین است.
اگر سخنان هاکبی مبنا شود،کل ژئوپولیتیک جهان وتمام نظامهای حقوقی تغییر خواهدکرد.برای مثال،بومیان آمریکا میتوانند کل ایالات متحده را مطالبه کنند؛ زیرا چند قرن پیش در آنجا زندگی میکردند. استرالیا باید به بومیانش تحویل داده شود و دولت فعلی آن غاصب تلقی گردد. در بسیاری از نقاط جهان چنین دعاویای قابل طرح خواهد بود. بنابراین، این پارادایم ــ که از سوی صهیونیستها و صهیونیسم مسیحی نیز دنبال میشود و ترامپ و دولت نتانیاهو نیز آن را مطرح کردهاند ــ اگر مبنا قرار گیرد، نظام بینالمللی را دچار آشوبی بنیادین میکند. این نکته نخست، یعنی بحث حقوقی نظریهای است که صرفا مخصوص یک سفیر نیست، بلکه پیشتر نیز از سوی جریانهای صهیونیستی و صهیونیست-مسیحی مطرح شده است.
اما نکته دوم، از منظر سیاسی است؛ اینکه محصول این پارادایم برای دولت اسرائیل و منطقه چه خواهد بود؟ قطعا این رویکرد نهتنها اسرائیل بلکه کل منطقه را با بحرانی بزرگ مواجه میکند. برخی نهادها مانند سازمان همکاری اسلامی و شورای همکاری خلیجفارس و تعدادی از دولتهای عربی بیانیه صادرکردهاند امااین پرسش مطرح است که چرا در گذشته، هنگام طرح همین ادعاها ــ از جمله درباره جولان یا قدســ واکنش مشابهی نشان داده نشد. اگر از ابتدا چنین اعتراضاتی صورت میگرفت، شاید امروز این دیدگاهها تا این اندازه افراطی و صریح بیان نمیشد.
پذیرش این پارادایم بهطور مستقیم به توجیه جنایات اسرائیل در غزه و کرانه باختری و لبنان منجر میشود؛ زیرا در این چارچوب ادعا میشود این سرزمینها متعلق به اسرائیل است، چون مثلا یهودیان ۳۸۰۰ سال پیش در منطقه فلسطین زندگی میکردند (بهفرض صحت این ادعاهای تاریخی) و حالا همان منطقه بزرگ مال یهودیان است و اسناد مالکیت فعلی ارزشی ندارد و ساکنان فعلی غاصباند!
در نتیجه، کشتارها، تخریب خانهها، آتشزدن مزارع و خودروها و حتی عدم پایبندی به آتشبس در لبنان توجیه میشود. ورود صهیونیستها به سوریه نیز در همین چارچوب از «اشغال» به «استیفای حق» تعبیر خواهد شد. در چنین وضعیتی، یک فرآیند بسیار خطرناک در منطقه شکل میگیرد که پیامدهای آن میتواند گسترده و بیثباتکننده باشد.
در نهایت، مساله صرفا یک اظهار نظر دیپلماتیک نیست، بلکه طرح یک پارادایم ضدحقوقی است که اگر مبنای عمل قرار گیرد، نهتنها منطقه بلکه کل نظم بینالمللی را با بحرانی جدی روبهرو خواهد کرد.
با این حال، با فرض اینکه همه متون این دو کتاب کاملا مقدس و تحریفنشده باشند، بازهم چنین استدلالی در حقوق بینالملل بیمعناست.
استدلال سفیر آمریکا این است که چون کتاب مقدس چنین گفته، پس اسرائیل حق دارد نهتنها این سرزمین فعلی را حفظ کند، بلکه گسترهای از نیل تا فرات ــ که شامل مصر، سوریه، اردن، لبنان، بخشی از عراق و بخشی از عربستان میشود ــ را نیز در اختیار بگیرد، هرچند بعدا در پاسخ به پرسش خبرنگار میگوید منظورم این نیست که حتما اینکار را انجام دهد، بلکه میگویم حق دارد. همین «حق دارد» یک بحث کاملا حقوقی است و بهنظر من رسانهها باید از منظر حقوقی بررسی کنند که آیا چنین ادعایی میتواند مبنای یک فرآیند ژئوپولیتیک شود یا خیر.
حتی اگر در متنی ــ ولو تورات یا انجیل ــ آمده باشد که این سرزمین متعلق به یهودیان است، امروز از نظر حقوقی تمامی این سرزمینها یا دارای مالکیت شخصیاند یا مالکیت دولتی. اصولا زمینی بدون مالکیت وجود ندارد. صهیونیستها هنگام ورود به فلسطین مدعی شدند «فلسطین سرزمین بدون مردم است و یهودیان مردم بدون سرزمیناند»، درحالیکه این دو گزاره از اساس دروغ تاریخی بود. فلسطین سرزمینِ بدون مردم نبود و تمامی اراضی آن دارای سند مالکیت شخصی یا دولتی بود؛ همانگونه که در همه کشورهای جهان چنین است.
اگر سخنان هاکبی مبنا شود،کل ژئوپولیتیک جهان وتمام نظامهای حقوقی تغییر خواهدکرد.برای مثال،بومیان آمریکا میتوانند کل ایالات متحده را مطالبه کنند؛ زیرا چند قرن پیش در آنجا زندگی میکردند. استرالیا باید به بومیانش تحویل داده شود و دولت فعلی آن غاصب تلقی گردد. در بسیاری از نقاط جهان چنین دعاویای قابل طرح خواهد بود. بنابراین، این پارادایم ــ که از سوی صهیونیستها و صهیونیسم مسیحی نیز دنبال میشود و ترامپ و دولت نتانیاهو نیز آن را مطرح کردهاند ــ اگر مبنا قرار گیرد، نظام بینالمللی را دچار آشوبی بنیادین میکند. این نکته نخست، یعنی بحث حقوقی نظریهای است که صرفا مخصوص یک سفیر نیست، بلکه پیشتر نیز از سوی جریانهای صهیونیستی و صهیونیست-مسیحی مطرح شده است.
اما نکته دوم، از منظر سیاسی است؛ اینکه محصول این پارادایم برای دولت اسرائیل و منطقه چه خواهد بود؟ قطعا این رویکرد نهتنها اسرائیل بلکه کل منطقه را با بحرانی بزرگ مواجه میکند. برخی نهادها مانند سازمان همکاری اسلامی و شورای همکاری خلیجفارس و تعدادی از دولتهای عربی بیانیه صادرکردهاند امااین پرسش مطرح است که چرا در گذشته، هنگام طرح همین ادعاها ــ از جمله درباره جولان یا قدســ واکنش مشابهی نشان داده نشد. اگر از ابتدا چنین اعتراضاتی صورت میگرفت، شاید امروز این دیدگاهها تا این اندازه افراطی و صریح بیان نمیشد.
پذیرش این پارادایم بهطور مستقیم به توجیه جنایات اسرائیل در غزه و کرانه باختری و لبنان منجر میشود؛ زیرا در این چارچوب ادعا میشود این سرزمینها متعلق به اسرائیل است، چون مثلا یهودیان ۳۸۰۰ سال پیش در منطقه فلسطین زندگی میکردند (بهفرض صحت این ادعاهای تاریخی) و حالا همان منطقه بزرگ مال یهودیان است و اسناد مالکیت فعلی ارزشی ندارد و ساکنان فعلی غاصباند!
در نتیجه، کشتارها، تخریب خانهها، آتشزدن مزارع و خودروها و حتی عدم پایبندی به آتشبس در لبنان توجیه میشود. ورود صهیونیستها به سوریه نیز در همین چارچوب از «اشغال» به «استیفای حق» تعبیر خواهد شد. در چنین وضعیتی، یک فرآیند بسیار خطرناک در منطقه شکل میگیرد که پیامدهای آن میتواند گسترده و بیثباتکننده باشد.
در نهایت، مساله صرفا یک اظهار نظر دیپلماتیک نیست، بلکه طرح یک پارادایم ضدحقوقی است که اگر مبنای عمل قرار گیرد، نهتنها منطقه بلکه کل نظم بینالمللی را با بحرانی جدی روبهرو خواهد کرد.
پیشنهادی باخبر


