راهبرد جراحی نظامی؛ صلح در گرو باروت
واشینگتن با تکیه بر استراتژی پرمخاطره «مدل چانهزنی جنگ»، دیپلماسی را به گروگان ابزارهای نظامی درآورده است تا توافقی اجباری را تحمیل کند.
باشگاه خبرنگاران جوان، سمیه خلیلی - نشریه معتبر «فارن پالیسی» (Foreign Policy) در تحلیل اخیر خود پرده از منطق متناقض حاکم بر کاخ سفید برمیدارد؛ جایی که دیپلماسی دیگر نه یک فرآیند مسالمتآمیز برای حل منازعات، بلکه به بازوی دوم فشار سخت تبدیل شده است. واشینگتن در حالی از تداوم کانالهای دیپلماتیک پنهان در عمان سخن میگوید که همزمان پیشرفتهترین تجهیزات تهاجمی خود را در نزدیکی مرزهای ایران مستقر میکند.
این رویکرد که منتقدان آن را «نظامیسازی دیپلماسی» مینامند، نشاندهنده یک بنبست فکری در سیاست خارجی آمریکاست. ایالات متحده به جای تکیه بر معاهدات بینالمللی، به دنبال «اصلاح ادراک» طرف مقابل از طریق تحمیل هزینههای سنگین نظامی است. در این مدل، دیپلماسی تنها زمانی معنا پیدا میکند که لوله تفنگ بر روی پیشانی طرف مقابل باشد؛ منطقی که به جای ثبات، به تنشهای ادواری دامن میزند.
توهم بازدارندگی و فرسایش موازنه قدرت
تحلیلگران فارن پالیسی معتقدند واشینگتن با تکیه بر ادعای تضعیف شبکههای منطقهای ایران، اکنون خود را در موقعیت «برتر» میبیند. در داخل هیئت حاکمه آمریکا، جدالی میان تندروها و واقعگرایان در جریان است: گروهی خواستار اعمال «فشار نهایی» برای فروپاشی کامل قدرت چانهزنی تهران هستند و گروهی دیگر، نگران درگیر شدن در یک بحران بیپایان دیگر.
دونالد ترامپ با شعار «صلح از طریق قدرت»، مسیری را انتخاب کرده که به ظاهر از جنگهای فرسایشی ابا دارد، اما در باطن، اعتبار آمریکا را به نمایش قدرت نظامی گره زده است. واشینگتن تصور میکند میتواند با یک مانور نظامی بزرگ، اعتبار از دست رفته خود در خاورمیانه را بازسازی کند. اما این نگاه ابزاری به جنگ، دقیقاً همان نقطهای است که منتقدان آن را عامل اصلی ویرانی زیرساختهای امنیتی در غرب آسیا و ایجاد خلاء قدرت میدانند.
ضربات جراحیگونه؛ حرکت بر لبه تیغ جهانی
نقطه تمرکز استراتژی جدید پنتاگون، عبور از مدل «اشغال سرزمینی» (مانند تجربه شکستخورده عراق و افغانستان) و جایگزینی آن با «ضربات جراحیگونه» است. هدف این سناریو، هدف قرار دادن مراکز حساس فرماندهی و تاسیسات راهبردی است تا بدون ورود به یک جنگ تمامعیار، پیامی مرگبار به هسته سخت قدرت صادر شود.
اما نقد اساسی به این دکترین تهاجمی، نادیده گرفتن واقعیتهای میدانی و قدرت پاسخگویی رقیب است. واشینگتن با فرض اینکه میتواند «نردبان تنش» را مدیریت کند، عملاً وارد مسیری شده که بازگشت از آن دشوار است. استراتژی «جنگ به مثابه پیششرط صلح»، یک حرکت بیسابقه بر لبه تیغ است؛ چرا که هرگونه خطای محاسباتی کوچک یا پاسخ متقابل غیرمنتظره، میتواند این ضربه به اصطلاح محدود را به یک جنگ منطقهای فراگیر تبدیل کند. چنین سناریویی نه تنها اهداف آمریکا را محقق نمیکند، بلکه میتواند به قیمت فروپاشی بازارهای انرژی و پایان هژمونی جهانی واشینگتن تمام شود.
پیشنهادی باخبر


