زندگی کوچک کوچک؛ تجربهای فرمیک با بازیگری و روایتی ناپیوسته
«زندگی کوچک کوچک» به نویسندگی و کارگردانی امیرحسین ثقفی روایتگر داستان توماج (به معنای موج بلند)، کودک ۱۰ سالهای است که در یک روستای خشکسار، هم زمان با تشنگی زمین، تشنگی محبت پدری را نیز پس از مرگ مادر و قصد ازدواج مجدد پدرش تجربه میکند. با این حال، این ایده اولیه جذاب در مسیر تبدیل به یک اثر دراماتیک مؤثر با چالشهای اساسی در اجرا مواجه میشود.
کاراکترسازی و بازیگری: تعلیق باورپذیری و تأثیر فاصلهگذاری
نخستین و بارزترین ضعف فیلم، در حوزه اجرا و شخصیتپردازی رخ مینماید. بازیها به جای برانگیختن همذاتپنداری، غالباً تصنعی و اغراقشده هستند. این امر را میتوان با نظریه فاصلهگذاری برتولت برشت تحلیل کرد. برشت معتقد بود برای آنکه تماشاگر به جای غرق شدن عاطفی در موضعی انتقادی و تحلیلی نسبت به اثر قرار گیرد، باید از تکنیکهایی استفاده کرد که مانع همذاتپنداری کامل شود، اما در این فیلم به نظر میرسد این فاصله نه یک انتخاب آگاهانۀ زیباییشناختی، بلکه حاصلعدم هدایت صحیح بازیگران و نقص در گزینش است.
ناهمخوانی فاحش سنی بین پدر و پسر ۱۰ ساله، پایه اصلی درام را متزلزل میکند. از منظر روانشناسی رشد، نیازها و رابطه یک پدر میانسال با فرزند خردسال با رابطه یک پدر سالخورده تفاوت بنیادین دارد. این ناهماهنگی، امکان شکلگیری یک رابطه باورپذیر و در نتیجه تراژدی جدایی را از بین میبرد.
دیالوگها فاقد سادگی و روانی گفتار روزمره به ویژه برای یک کودک روستایی است. این کتابی بودن سد دیگری در راه باورپذیری شخصیت میشکند و حس تصنعی بودن فضای کلی را تشدید میکند.
سینماتوگرافی و روایت: شعر ناتمام و ریتم خستهکننده
فیلم قصد دارد اثری فرمیک و شاعرانه باشد. موسیقی فیلم تلاش میکند این حس را القا کند؛ اما سایر عناصر بصری و روایی در این هدف ناکام میمانند.
بر خلاف آثار شاعرانه که از ترکیببندیهای حسابشده و نماهای نمادین بهره میبرند، فیلمبرداری این اثر فاقد ایدهپردازی قوی و تسهیلگر روایت است. قابها اغلب بیحس و حالتاند و در انتقال حسی چون عطش، تنهایی یا وسعت ویرانی کمک چندانی نمیکنند.
فیلم از ریتمی خستهکننده رنج میبرد. کشش بیضرورت نماها و فقدان نشاط در تدوین، مخاطب را از اثر دور میکند. از سوی دیگر، داستان به رغم پتانسیل بالا، آنقدر بسط داده نمیشود و در حد یک ایده فیلم کوتاه باقی میماند. شخصیتها عمق لازم را پیدا نمیکنند و کنشها مانند صحنه وانمود به مرگ یا افتادن در چاه بیشتر شبیه گزارههای نمادین عجولانه هستند تا نقطه اوج یک فرآیند دراماتیک پرداختهشده.
ارجاع فیلم به نقاشی ذبح اسماعیل و سوزاندن آن، نمونۀ بارز ضعف در نمادپردازی سطحی و تحمیلی است. در حالی که این اشاره میتوانست عمق تراژیک فداکاری و تسلیم توماج را تقویت کند، اما به دلیلعدم بسترسازی روایی و عاطفی کافی، بیشتر به عنصری تحمیلی و بیربط به بافت کلی داستان شباهت دارد.
«زندگی کوچک کوچک» با موضوعی انسانی و نمادپردازیهای بلند پروازانه (توماج/موج، خشکسالی/عطش عاطفی) آغاز میشود، اما در ساحل اجرا به گل مینشیند. شکاف عمیق بین قصد شاعرانه و ناتوانی در خلق جهان سینمایی باورپذیر با بازیهای تصنعی، دیالوگهای غیرطبیعی، فیلمبرداری بیحس و روایتی ناپیوسته باعث میشود مخاطب نه تنها با تراژدی توماج همراه نشود بلکه از اثر نیز فاصله بگیرد. این فیلم بیشتر یادآور این جمله از خود کارگردان است: مرز واقعیت و خیال کجاست؛ متأسفانه در این اثر مرز میان ایده و اجرای موفق به وضوح دیده میشود.
انتهای پیام/
پیشنهادی باخبر
تبلیغات




