فیلم کارواش

حضور منتقد برنامه هفت در مقام مشاور کارواش، به‌جای ارتقای اثر، به یکی از پرسش‌برانگیزترین جنبه‌های این پروژه تبدیل شد؛ حضوری پرحرف‌وحدیث که پرسش‌های تازه‌ای برای منتقدان و مخاطبان ایجاد کرد.

سرویس فرهنگ و هنر مشرق - هر تلاشی برای نمایش فساد اقتصادی و سیستماتیک – حتی اگر به شکل یک فیلم آبکی و شعاری باشد – ظاهراً باید مایه خوشحالی و دست‌مریزاد گفتن باشد. انگار دیگر معیار سینمای ایران این شده که «حداقل چیزی درباره فساد گفت»، حتی اگر آن «چیزی» یک مشت کلیشه تکراری، دیالوگ‌های شعاری و اجرای خسته‌کننده باشد.

فیلم «کارواش» به کارگردانی احمد مرادپور با یک شروع غیرقابل‌تحمل و گریه های تصنعی خاطره اسدی آغاز می‌شود. انگار قرار است یک تریلر اقتصادی جدی ببینیم. اما همین که فیلم کمی جلو می‌رود، مثل یک بالن که سوراخ شده، به سرعت خالی می‌شود و به یک اثر بی‌رمق و بی‌هدف تبدیل می‌گردد. داستان که از همان نیمه اول دستش رو می‌شود، دیگر هیچ غافلگیری، هیچ تعلیقی و هیچ عمقی ندارد. انگار فیلمنامه‌نویس بعد از صفحه بیست‌وپنجم کلاً قید درام را زده و فقط می‌خواهد هرچه زودتر به شعارهای پایانی برسد.

خاطره اسدی بعد از سال‌ها غیبت، بازگشتی فاجعه‌بار دارد؛ حداقل در چند سکانس اول می‌توان حس کرد که یک نابازیگر واقعی است. اما همین که او را از فیلم حذف می‌کنند (یا بهتر است بگوییم: کنار می‌گذارند)، فیلم عملاً نفسش بند می‌آید. جایگزین او نه تنها خلأ را پر نمی‌کند، بلکه بیشتر یادآور این است که چرا باید از اول یک بازیگر درست‌حسابی داشت. اسدی در همان لحظات محدود، بیشتر از جوشش درونی و عصبانیت کنترل‌شده‌اش انرژی می‌گیرد تا از هر دیالوگ نوشته‌شده‌ای؛ چیزی که بقیه بازیگران حتی نزدیکش هم نمی‌شوند.

وقتی بودجه‌های فارابی خرجِ شعار می‌شود، نه سینما/ حضور بحث‌برانگیز منتقد هفت در «کارواش»؛ مشاوره‌ای که نتیجه‌ساز نشد

کارواش» با همان ادعای همیشگیِ «ورود به پشت‌پرده فساد اقتصادی و مناقصه‌های بزرگ» شروع می‌شود؛ اما همین که عنوانِ «کارواش» روی پرده می‌آید، انگار کل فیلم از همان لحظه اول خودش را لو می‌دهد: یک اثر آبکی که حتی در انتخاب نام هم به کلیشه پناه برده و فکر کرده با یک عنوان دوپهلو و کنایه‌دار، می‌تواند عمق و هوشمندی فیلم را القا کند.

از همان دقایق نخست، روایت در همان چارچوبِ نخ‌نما و بارها مصرف‌شده‌ی آثار مشابه حرکت می‌کند: مفسدانِ کت‌وشلواری با لبخندهای موذیانه، زد و بندهای پشت درهای بسته، مأموران امنیتیِ تک‌وتنها و عصبانی که انگار همیشه یک قدم عقب‌ترند، و البته یک مشت واسطه‌ی خودفروخته که فقط برای پر کردن صحنه‌اند. هیچ پیچیدگی، هیچ لایه‌ی تازه، هیچ نگاه متفاوتی در کار نیست. انگار فیلمنامه‌نویس یک چک‌لیست از تمام فیلم‌ها و سریال‌های ضدفساد دهه‌های اخیر برداشته، تیک زده و گفته: «خب، حالا فقط دیالوگ‌های شعاری و چند صحنه تعقیب و گریز اضافه کنیم، تمام شد!»

شخصیت‌ها هم دقیقاً همان‌قدر تک‌بعدی و بی‌روح‌اند که انتظار می‌رفت: یکی خوبِ مطلق، یکی بدِ مطلق، چند تا خاکستریِ ظاهری که در نهایت معلوم می‌شود فقط برای فریب دادن تماشاگر بوده‌اند. کشمکش‌ها؟ از قبل می‌دانی کی برنده است، کی لو می‌رود و پایان هم قرار است با همان جمله‌ی قصارِ عدالت‌خواهانه تمام شود. هیچ غافلگیری، هیچ عمقی، هیچ لحظه‌ی واقعیِ انسانی در کار نیست؛ فقط یک نمایشِ مکانیکی از «خوب در برابر بد» که حتی بچه‌های دبستانی هم پایانش را حدس می‌زنند.

وقتی بودجه‌های فارابی خرجِ شعار می‌شود، نه سینما/ حضور بحث‌برانگیز منتقد هفت در «کارواش»؛ مشاوره‌ای که نتیجه‌ساز نشد

امیر آقایی اما انگار آمده تا ثابت کند می‌تواند تا ابد همان نقشِ «آقازاده بد عصبانیِ» سریال آقازاده را تکرار کند. نه ذره‌ای عمق اضافه کرده، نه زاویه جدیدی به شخصیت داده؛ فقط همان راه‌رفتن عصبی، همان نگاه خیره و همان لحن همیشگی. انگار خودش هم از این تکرار خسته نیست و فکر می‌کند تماشاگر هنوز از دیدن این مدلِ «قهرمانِ خسته و مردمی» ذوق می‌کند. حداقل می‌شد کمی آرام‌تر راه برود که بیننده کمتر اذیت شود!

از همان دقایق اولیه، داستان چنان طبق کلیشه‌های نخ‌نما پیش می‌رود که تماشاگر می‌تواند نیم ساعت جلوتر بگوید کدام شخصیت لو می‌رود، کدام صحنه درگیری ساختگی است و پایان‌بندی هم قرار است با چه شعاری تمام شود. غافلگیری؟ هیچ. هیجان؟ صفر. تعلیق؟ انگار فراموش شده در تدوین حذف شود. فیلم حتی برای یک بار تماشای اتفاقی هم ارزش ندارد؛ چون قبل از اینکه به نیمه برسد، همه چیز لو رفته و فقط منتظری که بالاخره این عذاب ۹۰ دقیقه‌ای تمام شود.

وقتی فیلمنامه‌نویس در محو ایده اصلی گم می‌شود و سازندگان هم از ذوق جذب سرمایه از بنیاد فارابی و سازمان امور مالیاتی، دیگر به درام و منطق داستانی فکر نمی‌کنند، تنها چیزی که باقی می‌ماند، شعار است؛ شعارهای بلند و گنگ و بی‌مخاطب. شعارهایی که معلوم نیست دقیقاً برای کی نوشته شده‌اند: برای کارفرما؟ برای مسئولین؟ برای خودشان؟ یا فقط برای اینکه در تیتراژ بنویسند «با حمایت فلان نهاد»؟ در هر صورت، این شعارها نه تنها هیچ‌کس را تکان نمی‌دهند، بلکه بیشتر حس یک سخنرانی اجباری در جلسه اداری را القا می‌کنند.

وقتی بودجه‌های فارابی خرجِ شعار می‌شود، نه سینما/ حضور بحث‌برانگیز منتقد هفت در «کارواش»؛ مشاوره‌ای که نتیجه‌ساز نشد

در نهایت «کارواش» نه تنها یک فرصت‌سوزی بزرگ در پرداختن به موضوع فساد است، بلکه نمونه‌ای درخشان از این است که وقتی سینما فقط به دنبال «حمایت» و «تأیید» باشد و درام و سینماگری را فدای شعار و بودجه کند، نتیجه‌اش چیزی جز یک محصول خنثی، تکراری و ضدتماشاگر نخواهد بود. افسوس که این همه سرمایه و این همه ادعا، فقط به یک کارواشِ واقعیِ سینمایی ختم شد: جایی که همه چیز شسته شد، اما هیچ چیز تمیز نشد.

فیلم کارواش را می‌توان یکی دیگر از نمونه‌های شکست‌خورده در کارنامه بنیاد سینمایی فارابی دانست؛ اثری که ترکیب سازندگان عمدتاً تلویزیونی آن، به جای تقویت روایت، موجب تضعیف و الکن شدن زبان سینمایی شده است. این ضعف ساختاری نه‌تنها در شیوه اجرا بلکه در شگردهای تبلیغاتی اثر نیز دیده می‌شود. به‌کارگیری رضا صدیق، منتقد برنامه «هفت»، به‌عنوان مشاور پروژه گرچه در ظاهر تلاشی برای ارتقای اعتبار فیلم به نظر می‌رسد، اما در عمل نتوانسته خلأهای روایی و مشکلات فرمی را جبران کند و اثر همچنان در سطحی نازل باقی مانده است.

پیشنهادی باخبر