واکنش به شعری که رشید کاکاوند خواند

واکنش به شعری که رشید کاکاوند خواند

رشید کاکاوند از نادیده گرفتن اشعار آذر بیگدلی گفته است؛ این درحالی است که علی میرافضلی، رباعی‌پژوه رباعی او را از نمونه‌های سرقت ادبی عنوان می‌کند.

به گزارش ایسنا، علی میرافضلی، رباعی‌پژوه، شاعر و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی، در فرسته‌ای با عنوان «آری غم دل؛ آری دل تو! نمونه‌ای از سرقات ادبی» به سرقت ادبی و تقلید و تکرار شعر پرداخته است.

او نوشته است: «استاد رشید کاکاوند در پنجاه و هشتمین قسمت برنامۀ پُرمخاطب «اکنون» که به میزبانی سروش صحّت اجرا می‌شود، به شعر آذر بیگدلی پرداخته و از غفلت مخاطبان از ظرفیت‌ها و ظرافت‌های شعر او گلایه کرده است. او نادیده گرفتن اشعار آذر و دیگر شاعران مکتب بازگشت را به گردن نسل اول استادان دانشگاه تهران انداخته که دل در گرو سبک خراسانی داشته‌اند. استاد کاکاوند، در همین برنامه، نمونه‌هایی از غزل‌ها و رباعی‌های آذر را قرائت کرده و مخصوصاً از این رباعی آذر بیگدلی و تکنیک تکرار در مصراع چهارم آن بسیار مشعوف شده ‌است (رک. دیوان آذر بیگدلی، ۳۹۲):
 

گفتم به دلی نکرده یاری دل تو
آورده هزار دل به زاری دل تو
گفت: این همه را کرده دل من؟ گفتم:
آری دل تو، دل تو، آری دل تو!


اغلب رباعیات آذر و شاعران هم‌مسلک و هم‌مکتب او، بازآفرینی رباعیات کهن فارسی است. رباعی بالا، نیز در ساخت و شگرد و موسیقی، برگرفته از این رباعی فخرالدین مسعود کرمانی شاعر قرن ششم هجری است که عوفی آن را در تذکرۀ خود نقل کرده است (لباب الالباب، ۵۸):
 

ای بر تن من نهاده باری غم تو
وی در دل من فکنده ناری غم تو
گفتی که: مگر غم منت چونین کرد؟
آری غم تو، غم تو، آری غم تو!


کاری که آذر کرده، تبدیل غم به دل است و به چنین کاری خلاقیت و تسلط بر ظرایف زبان نام نمی‌توان نهاد. ضمن اینکه، در مورد تغییر یاء حروف قافیه در رباعی آذر هم مجال بحث باقی است. گفتنی است که آذر در تذکرۀ آتشکده، به لباب الالباب عوفی توجه تام داشته و سرگذشت امیرفخرالدین مسعود را آورده، ولی از سه رباعی‌ای که عوفی از او نقل کرده، به ذکر دو رباعی بسنده کرده (آتشکدۀ آذر، نیمۀ اول، ۵۱) و رباعی بالا را که بهترین رباعی امیرفخرالدین هم هست، نادیده گرفته تا ردپای تأثیرپذیری خود را کاملاً پوشانده باشد. جالب این است که در سرگذشت شاعر نوشته: «سوای این دو رباعی، شعری از او ملاحظه نشد». یعنی می‌خواسته وانمود کند که رباعی مورد اشارۀ ما وجود خارجی ندارد.»
‌‏

افضلی همچنین پیش‌تر در مطلب دیگری یا عنوان «رباعی در مکتب بازگشت: دنده عقب در اتوبان خلاقیت» نوشته بود: «شاید چیزی در جهان ملال‌آورتر از شعر تقلیدی و تکراری نباشد. بازتولید شعرهای بلندآوازه، نه فقط دستاوردی برای ادبیات ندارد، که انرژی و اثر مثبت شعرهای دست اول را نیز ضعیف می‌کند. در اواسط قرن دوازدهم، گروهی از شاعران اصفهان، که از نازک‌خیالی‌های شاعران سبک اصفهانی یا هندی آزرده‌خاطر بودند و تخیل پیچیده و استعارات خاص آنها را برنمی‌تابیدند، مکتبی را بنیان گذاشتند که به «مکتب بازگشت» معروف است و همان‌گونه که از نامش بر می‌آید، به اسلوب‌ها و شیوه‌های سخن‌پردازی شاعران سبک خراسانی و عراقی بازگشتند و به دلیل ماهیت واپس‌گرایانه حرکت‌شان، نتوانستند اثر ارزشمندی که چیزی به تاریخ غنی شعر پارسی بیفزاید، خلق کنند؛ و جز تعداد انگشت‌شماری شعر مثل ترجیع بند هاتف اصفهانی که خود را از سطح زمانه بالاتر کشید، مابقی در حوزه خلاقیت، آثاری نحیف و کم‌بنیه بودند. 

سردمدار این جریان، سید علی مشتاق اصفهانی (م ۱۱۷۳ ق) بود و جمعی دیگر از شاعران سده دوازدهم از قبیل: هاتف اصفهانی، صهبای قمی، آذر بیگدلی و عاشق اصفهانی او را در این مسیر، همراهی کردند. در این دوران، در حوزه رباعی هیچ شاعر خلاق و اثرگذاری پدید نیامد و نهایت همت شاعران، اقتفا و استقبال از رباعیات موفق پیشین بود. جالب اینجاست که تا مدت‌ها، نسل قدیم دانشگاهیان ما که هیچ شناختی از شعر دوره صفوی نداشت و چیزی جز انحطاط در آن نمی‌دید و راه‌های لذت بردن از شعر امثال صائب و بیدل را بلد نبود، برای این گروه مقلّد کف می‌زد و آنها را ناجی شعر فارسی معرفی می‌کرد. 

در اینجا برای آنکه نوع برخورد شاعران مکتب بازگشت ادبی را با رباعیات قدیم ببینیم، تعدادی از رباعیات مشتاق اصفهانی را با رباعیات قدیم مقایسه می‌کنیم تا عیار کار این دنده‌عقب رفتن‌ها، دست مخاطبان بیاید.

مشتاق اصفهانی (ص ۱۸۲):

این گل، کف دست گلعذاری بوده‌ست

وین غنچه، سر انگشت نگاری بوده‌ست

این خار که بر دامن گل چنگ زده‌ست

دستی است که بر دامن یاری بوده‌ست

خیام (طربخانه، ۳۲):

این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که در گردن او می‌بینی

دستی است که بر گردن یاری بوده‌ست.

***

مشتاق (ص ۱۸۴، ۱۸۷):

مجنون که ز جان برای جانان بگذشت

جان را آخر سپرد در دامن دشت

می‌گشت همیشه بر زبانش لیلی

لیلی می‌گفت تا زبانش می‌گشت

مجد خوافی (هفت اقلیم، ۶۹۱):

مجنون به زبان حال دایم در دشت

لیلی‌گویان به گرد وادی می‌گشت

می‌گشت همیشه بر زبانش لیلی

لیلی می‌گفت تا زبانش می‌گشت

***

مشتاق (ص ۱۸۴):

ای گلبن! طفل غنچه پرورده توست

ای گلشن! چتر گل سراپرده توست

ای گل! دل عندلیب خون کرده توست

ای باد بهار! این همه آورده توست!

سلمان ساوجی (جُنگ رباعی، ۵۲۸):

ای ابر بهار! خار پروده توست

وی خار! درون غنچه خون‌کرده توست

ای غنچه! عروس باغ در پرده توست

وی باد صبا! این همه آورده توست!

***

مشتاق (ص ۱۹۰):

نه تاج و نه تخت و نه نگین می‌ماند

نه سلطنت روی زمین می‌ماند

ساقی! تو ز لطف شیشه و ساغر را

خالی کن و پُر کن که همین می‌ماند

صوفی مازندرانی (جُنگ رباعی، ۷۶۴):

ای شاه! نه تخت و نه نگین می‌ماند

آخر به تو پنج گز زمین می‌ماند

صندوق خود و کاسه درویشان را

خالی کن و پُر کن که همین می‌ماند.

***

مشتاق ( ص ۱۸۶):

پرورده بنفشه‌ای که این موی من است

آورده شمیم جان که این بوی من است

آراسته جنّتی که این روی من است

افروخته دوزخی که این خوی من است

ادیب صابر (نزهة المجالس، ۳۷۲):

مَه، بر طبقی نهاده، کین روی من است

وز مشک، هزار حلقه، کین موی من است

گل، بر کف خود کرده، که این بوی من است

شوری به جهان فکنده، کین خوی من است!

***

مشتاق ( ص ۱۹۸):

من عهد و وفات سست می‌دانستم

در راه جفات، چُست می‌دانستم

از تیغ فراق اینکه آخر خونم

می‌ریختی، از نخست می‌دانستم.

مهستی گنجوی (المعجم، ۹۸):

من، عهد تو، سختْ سست می‌دانستم

بشکستن آن، دُرُست می‌دانستم

این دشمنی ای دوست که کردی با من

آخر کردی، نخست می‌دانستم!

***

مشتاق (ص ۱۹۴):

زین پیش مرا بود ز بخت فیروز

هر شب، شب قدر و روز، روز نوروز

افغان که ز یاد روی و موی صنمی

اکنون نه شبم شب است نه روزم روز

بابا افضل (جُنگ رباعی، ۳۶۴):

تاریک شد از هجر دل‌افروزم، روز

شب نیز شد از آه جهان‌سوزم، روز

شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم

اکنون نه شبم شب است و نه روزم روز

انتهای پیام