نگاهم را دوختم به قاب عکس روی دیوار. با بغضی که راه نفسم را بسته بود، با بابا حرف میزدم؛ با همان مردی که سالهاست قاب عکس شده است.
«مرد حسابی! تو یه دونه پسر داشتی…
میذاشتی براش زن میگرفتی، بعد میرفتی شهید میشدی.
رفتیم خواستگاری. پدرِ دختر منو ضایع کرد. گفت بابات کجاست؟
من دانشجوام بابا…
اصلاً آداب خواستگاری و مهریهبُرون رو بلد نیستم.
میگن شهدا حاضرن، ناظرن، دستگیری میکنن…
نمیخوای از همین یه دونه پسرت دستگیری کنی؟
نمیخوای فردا شب، جلوی طایفه عروس، سربلند باشم؟»
هقهق گریه امانم را برید.
نفهمیدم کی خوابم برد.
در خواب، دست انداختم دور گردن بابا.
گفتم: «بابا… فردا شب مراسم خواستگاری منه.»
لبخند زد؛ همان لبخند آشنا.
گفت: «همه چی رو میدونم. اصلاً نگران نباش.
رفیقام درست گفتن؛ شهدا حاضرن، ناظرن.
دستت رو میگیرم، به جان بابا.
فردا شب کاری میکنم که مراسم خواستگاریت تا آخر عمر، زبانزد طایفه عروس باشه.
آبرومند برگزار میشه.
یکی از رفیقام رو میفرستم؛
میاد، درباره مهریه و همه چی حرف میزنه،
خودش جلسه رو مدیریت میکنه.»
ساعت سه نیمهشب، با تپش قلب از خواب پریدم.
کاغذ و خودکار آوردم.
کلمه به کلمه آنچه بابا گفته بود را نوشتم.
پای نامه را امضا کردم.
گذاشتم توی پاکت و دادم به مادرم.
شب خواستگاری، در را که باز کردم، چشمهایم چهار تا شد.
طایفه عروس، شانه به شانه نشسته بودند.
باز همان حس بیکسی هجوم آورد.
توی دلم، مدام حرفهای دیشب بابا را مرور میکردم
که ناگهان گوشی مادرم زنگ خورد.
چند ثانیه بعد، مادر با صدایی محکم گفت: «بفرمایید داخل…
یه مهمان هم از طرف ما در راهه.»
همهمهای افتاد، اما کسی جدی نگرفت.
زنگ خانه را زدند.
در سالن که باز شد، حاج قاسم سلیمانی وارد شد.
مادر عروس با اسپند جلو آمد.
عروس گریه میکرد.
یکی سلفی میگرفت، یکی تلفن میزد: «فلانی تو که میگفتی آرزو داری با حاج قاسم عکس بگیری، بیا اینجا!»
وقتی شور و شوق فروکش کرد،
حاجی رو به عروس گفت: «دخترم… مهریه چقدره؟»
و درست همانطور که بابا گفته بود،
خودش تمام مراسم را مدیریت کرد.
به مادرم گفتم: «اون پاکت نامه رو بده حاجی.»
حاج قاسم خواست نامه را در جیبش بگذارد.
گفتم: «حاجی… بخونش.»
نامه را خواند. اشکهایش را با دست پاک میکرد تا روی کاغذ نریزد.
نوشته بودم: «امشب، ساعت سه نیمهشب، بابام رو خواب دیدم.
گفت شهدا حاضرن، ناظرن.
گفت هواتون رو داریم.
گفت یکی از رفیقام رو میفرستم که مراسمت با آبرو برگزار بشه.»
دم بابا گرم…
رفیقش رو فرستاده بود؛
آن هم گلِ سرسبدِشان.
راوی: حاج حسین کاجی
به نقل از فرزند شهید اکبری
انتهای پیام


