روایت بازیگری که با یک سیلی درس زندگی گرفت

روایت بازیگری که با یک سیلی درس زندگی گرفت

در پشت صحنه برنامه «چهل‌تیکه»، امید زندگانی روایت کرد که چگونه در نوجوانی و در اوج شیطنت‌های کودکانه، سیلی جلیل فرجاد در حین اجرای تئاتر، نه تنها دردناک نبود، بلکه به کلاس درسی تبدیل شد که زندگی حرفه‌ای‌اش را متحول کرد. به گفته خودش این سیلی، مرز بین بازی و جدیت را به او نشان داد.

به گزارش ایسنا، امید زندگانی در گفت‌وگو با داریوش کاردان، خاطراتی از زندگی شخصی و حرفه‌ای خود را روایت کرد. از کودکی دشوارش در تهران و جدایی والدین گفت. از شغل بلال‌فروشی‌ای که به خاطر عشق به بلال به شکست انجامید و از آرزوی بازیگری که او را به تئاتر شهر کشاند. خاطره دیدار با آتیلا پسیانی و شروع کار با هادی مرزبان، نخستین گام‌های او در عرصه تئاتر بود.

امید زندگانی از خاطرات دوران کاری‌اش گفت. از سیلی جلیل فرجاد در حین اجرای تئاتر که برایش به درس بزرگی تبدیل شد، حضور کوتاه و مبهم در سریال «در پناه تو» که به دلیل حذف چند قسمت از پخش نهایی، نادیده ماند، و ایفای نقش در سریال «بازگشت به خانه» که آرزویش بود. او از ورود ناگهانی به رادیو و تجربه گویندگی تا عشق به موسیقی و خوانندگی نیز گفت.

او با حسرت نقش از دست‌رفته در فیلم «قرمز» هم گفت که در ادامه می‌خوانید:

روایت بازیگری که با یک سیلی درس زندگی گرفت

با یادت سرمستم ای نگار آسمانی/ یادم کن تا هستم ای امید زندگانی...‌ 

به استودیوی برنامه در گرمدره وارد می‌شویم. مهمان برنامه یک بازیگر است. در همان پشت صحنه و در اتاق گریم امید زندگانی را می‌بینیم. لحظاتی بعد داریوش کاردان برنامه را با گفتن بیتی از یک ترانه آغاز می‌کند:  با یادت سرمستم ای نگار آسمانی/ یادم کن تا هستم ای امید زندگانی...‌ .

کاردان مهمان برنامه را معرفی می‌کند و چهره امید زندگانی را از زوایای مختلف در مونیتور اتاق فرمان می‌بینیم.

بعد از سلام و احوال پرسی امید زندگانی در پاسخ به اولین سوال مجری برنامه داستان زندگی خود در سنین کودکی و نوجوانی را اینچنین تعریف می‌کند: «تهران به دنیا آمدم، پدر و مادرم اهل آبادان هستند و خانواده مادرم بختیاری هستند. بعد از ازدواج، پدر و مادرم به تهران آمدند و اینجا ساکن شدند که در سال ۱۳۴۶ من به دنیا آمدم و بعد از گذشت ۵ سال امین، برادر دیگرم به دنیا آمد. کودکی عجیبی بود و باعث شد که خیلی زود مرد شدم. بعد از مدتی چون پدر و مادرم از هم جدا شدند مجبور شدم که در سن ۸ سالگی بپذیرم که طور دیگری باید زندگی کنم. در آن سن باید خودم تشخیص می‌دادم که باید چکار کنم. بیشتر باید بر اساس تجربه و خطا یاد می‌گرفتم.

روایت بازیگری که با یک سیلی درس زندگی گرفت

اولین شغلم بلال‌فروشی بود

وقتی فضای خنده و صمیمیت بین امید زندگانی و کاردان  اتفاق می‌افتد، امید زندگانی دوباره از سنین کودکی و اولین تلاش‌هایش برای درآمدزایی می‌گوید و مرور می‌کند: ما در خیابان شریعتی کنونی، پایین عشرت‌آباد زندگی می‌کردیم. اولین شغل من بلال‌فروشی بود. چندتایی بلال خریدم و یک منقل راه انداختم که بلال بفروشم، اما چون خودم بلال خیلی دوست داشتم از هر ۵ تا بلال که کباب می‌کردم، چهارتاش را خودم می‌خوردم. بعد متوجه شدم این شغل مناسبی برای من نیست و باید دنبال کسب و کار دیگری بگردم.

امید زندگانی خاطرات دوران کودکی‌اش را این چنین ادامه می‌دهد: پدرم به خاطر شغل‌اش سفر زیاد می‌رفت. در یکی از این سفرهایش برای من و امین از این کیمونوهای ژاپنی خریده بود و به ما هدیه داد. آن زمان هم جو و فضای فیلم‌های ژاپنی بر ما غلبه کرده بود و من و امین این لباس‌ها را می‌پوشیدیم و با شمشیرهایی که داشتیم ادای سامورایی‌ها را در می‌آوردیم. یک روز همین طور که داشتیم بازی می‌کردیم، امین قضیه را جدی گرفته بود و یک پای مرا گرفته بود و رو به تراس بیرونی هل می‌داد. فقط شانس داشتم که تراس دیوارچه‌ای داشت چون که امین همین طور که مرا به سمت تراس می‌کشاند پرتم کرد و از حفاظ شیشه‌ای پذیرایی و تراس پرت شدم و شیشه شکست و به دیوارچه تراس خوردم.

روایت بازیگری که با یک سیلی درس زندگی گرفت

اولین تئاتر زندگی‌ام را در ۱۶ سالگی بازی کردم

سوال بعدی کاردان درباره چگونگی ورود به عرصه تئاتر است؟ امید زندگانی می‌گوید: من هنرستان درس می‌خواندم و رشته‌ام برق الکترونیک بود. یک روز از میدان امام حسین جایی که محل هنرستان‌مان آنجا بود به سمت چهارراه ولیعصر پیاده رفتم تا به یک ساختمان مدور رسیدم. پرسیدم اینجا کجاست؟ گفتند اینجا تئاترشهر است. همین ساختمان مدور در فکرم بود که بفهمم در این ساختمان چه خبر است؟ تا اینکه یک روز ساعت آخر هنرستان که آن زمان تا ساعت یک و نیم بود را سر کلاس نرفتم و سمت تئاترشهر رفتم. آنجا دیدم که یک تئاتر به نام «ماموریت حساس» روی صحنه‌است. تئاتر را دیدم و بعد با پررویی هر چه تمام‌تر رفتم پیش زنده‌یاد آتیلا پسیانی و گفتم من می‌خواهم بازیگر شوم. ایشان گفتند برو با کارگردان حرف بزن. صدرالدین حجازی مرا به هادی مرزبان معرفی کرد و همان موقع قرار بود یک نمایش به نام «فریاد» روی صحنه بیاید و نیاز به یک پسربچه داشتند و اینطوری معرفی شدم به یک کار حرفه‌ای که کارگردانش هادی مرزبان بود و من توانستم اولین تئاتر زندگی‌ام را در سن ۱۶ سالگی بازی کنم.  

روایت بازیگری که با یک سیلی درس زندگی گرفت

خاطره یک سیلی به یادماندنی!

 کاردان چیزهایی از قبل درباره سیلی خوردن امید زندگانی می‌داند چراکه لابه‌لای حرف‌های این بازیگر از او می‌خواهد که خاطره آن سیلی معروف را بگوید.

امید زندگانی می‌گوید: یک جایی از نمایش بود که جلیل فرجاد می‌گفت پدر فلان فلان شده تو می‌خواهی بروی جنگل؟ هر وقت این دیالوگ را فرجاد می‌گفتند من خنده‌ام می‌گرفت... خودشان هم خنده‌شان می‌گرفت. این گذشت تا روز بازبینی فرا رسید و من هم تجربه بازبینی نداشتم و نمی‌دانستم که این اجرا دست کمی از اجرای اصلی ندارد. دوباره وقتی با این قسمت از نمایش رسیدیم و فرجاد دیالوگش را گفت من دوباره خندیدم در حالی که من منتظر خنده آقای فرجاد بودم اما ایشان چنان سیلی محکمی به من زدند که من از روی تخت قهوه‌خانه پرت شدم. آن سیلی خیلی روی من تاثیر گذاشت و باعث شد که درک کنم کار بازیگری بسیار کار جدی و مهمی است و مانند سایر شغل‌ها که دیسیپلین خاصی دارند، این کار هم اصول و قواعد خاص خودش را دارد. ۱۰ – ۱۵ سال بعد در دوره کارشناسی ارشد وقتی آقای فرجاد را دیدم دست ایشان را بوسیدم چون آن سیلی برای من مثل کلاس درس دانشگاه بود.  

به فرمان کارگردان برنامه مدار عکس‌ها و فیلم‌های قدیمی فعال می‌شوند. اولین عکس‌ها مربوط به تله‌تئاتر «رویای نیمه شب تابستانی» است. جایی که امید زندگانی کم سن و سال در کنار بزرگان تئاتر کشور در حال ایفای نقش خود است. در ادامه قسمت‌هایی از یک سریال خاطره‌انگیز برای مخاطبان تلویزیون پخش می‌شود.

«درپناه تو» و ماجرای حضور کوتاه امیدزندگانی در آن

حدس زدن اینکه نام سریال، «درپناه تو» ست؛ کار چندان سختی نیست. اما این آیتم و لحظات حضور امید زندگانی در سریال آنقدر کوتاه بود که این فکر را به ذهن مخاطب می‌رساند که آیا امید زندگانی نقش‌اش در این سریال به همین چند ثانیه‌ها در اینجا و احتمالا در چند جای دیگر سریال خلاصه می‌شود؟ کاردان می‌گوید علیرغم تلاش خانم الهام حاتمی (تهیه‌کننده و کارگردان چهل‌تیکه)، اما تصاویر زیادی از حضور شما در این سریال پیدا نشد وعلت چه بود؟

امید زندگانی که شاید سال‌ها منتظر بوده که راز این نادیده شدنش در این سریال را فاش کند، ماجرا را این‌گونه روایت کرد: سریال «درپناه تو» سریالی بود که بعد از سال‌ها به نسل جوان می‌پرداخت که تحصیل‌کرده بودند. سکانس‌هایی که من بازی داشتم و بیشتر سکانس‌هایی که پارسا پیروزفر بازی داشتند در دانشگاه تهران کار می‌شد. گویا شرایط و ضوابط با آن‌چه که قرار بود تصویربرداری شود، مطابقت نداشت. اگر یادتان مانده باشد سریال «درپناه تو» یکدفعه تمام شد و با یک نقل‌قول از آقای لبخنده اتفاقات سریال نقل شد. حدود ۸ تا ۹ قسمت از سریال بنا به ممیزی‌های آن زمان از سریال حذف شد و نقش من دقیقا در همان قسمت‌های حذف شده از سریال بود.

روایت بازیگری که با یک سیلی درس زندگی گرفت

اولین حضور در تلویزیون در زمان ساخت ساختمان شیشه‌ای

زندگانی درباره اولین حضور در تلویزیون هم می‌گوید و توضیح می‌دهد: اولین باری که جلوی دوربین رفتم مربوط به زمانی می‌شود که تازه دیپلم گرفته بودم. آن زمان بخش‌هایی از ساختمان شیشه‌ای صداوسیما در حال ساخت بود و به قسمت مخابرات رسیده بودند. در آن زمان من به عنوان تکنیسین فنی در آن‌جا کار می‌کردم. و به همه گفته بودم که من از سال ۶۱ تئاتر بازی می‌کنم. مدیر آن قسمتی که من کار می‌کردم شخصی به نام پرویز فرج‌الهی بود. ایشان با آن لهجه آذری و شیرین‌اش به من گفت، امیدجان تو چهره‌ات خوب است، می‌توانی بازیگر خوبی شوی. بالاخره یک روز مچ دست من را گرفت و گفت بیا برویم. طبقه سیزدهم ساختمان تولید رفتیم. آنجا یک آمفی‌تئاتر بود که داشتند تمرین می‌کردند. گویا فرج‌الهی شنیده بود که این سریال بزودی استارت ساخت آن زده می‌شود و به یک جوان نیاز دارند بنابراین آمدند و از من تست گرفتند و قبول شدم و شروع به فیلمبرداری کردند. یادم نمی‌رود یک صحنه‌ای را بازی می‌کردیم که دزد به خانه می‌آمد و من یک چوب‌دستی دستم بود باید به محض ورود دزد با همان چوب او را می‌زدم. در حالی که من پشت در کمین کرده بودم و خانم طاهری هم پشت من ایستاده بود. من چوب دستی را بالای سر بردم اما هنوز دزد وارد نشده بود صدای آخ شنیدم، برگشتم دیدم چوب‌دستی‌ام به سر خانم طاهری خورده و او بیهوش شده است. من خیلی ترسیده بودم از این اتفاقی که افتاده بود و فکر می‌کردم که با این اتفاق مرا از سریال بیرون می‌اندازند. وقتی خانم طاهری حالشان بهتر شد و ناراحتی مرا دید به من گفت: «پسرم سینما و تلویزیون همینه!»

روایت بازیگری که با یک سیلی درس زندگی گرفت

ماجرای حضور در سریال «بازگشت به خانه»

سپس مجری برنامه می‌گوید: کدام یک از فیلم‌ها و سریال‌هایی که بازی کردی را بیشتر از بقیه دوست داری؟  

زندگانی پاسخ می‌دهد: من با آقای مسعود نوابی یک کار کوتاه کار کردم همان جا از ایشان شنیدم که قرار است یک سریال کار کنند که در آلمان و اوکراین فیلمبرداری خواهد شد. من خیلی دوست داشتم در این کار باشم وقتی پرسیدم که چه کسی برای‌تان بازی می‌کند؟ گفتند با فریبرز عرب‌نیا صحبت کردیم که او بازی کند اگر عرب‌نیا نشد با بیژن امکانیان وارد مذاکره می‌شویم. من خیلی غمناک شدم. با خودم فکر کردم کاش می‌شد من جای امکانیان بازی کنم. بهرحال اولین سریال بعد از انقلاب در خارج کشور بود. بعد از مدتی به من زنگ زدند و گفتند که بیا دفتر آقای بشکوفه، رفتم آنجا دیدم تبسم هاشمی هم آنجا بود. چند کاغذ دیالوگ به من دادند و گفتند این دیالوگ‌ها را با خانم هاشمی اجرا کنید. کار که تمام شد گفتند با آقای امکانیان تداخل کاری پیدا کردیم و قراره این نقش را تو بازی کنی. آنجا بود که قند در دلم آب شد.

ماجرای درگیری با حسام نواب صفوی درگیر یک صحنه

کاردان که گویا خراب‌کاری‌های امید زندگانی سر صحنه فیلم‌ها به دلش نشسته است به این بازیگر می‌گوید دوست داری باز هم از خراب‌کاری‌هایت سر صحنه برای‌مان تعریف کنی؟

او خنده‌ای می‌کند و می‌گوید: ما برای سریال بازگشت به خانه ۴۵ روز اوکراین رفتیم و بقیه کار را در بندرانزلی ادامه دادیم. در یک صحنه‌ای من با حسام نواب صفوی درگیر می‌شوم. در آن صحنه او مشتی به دماغ من زد و بعد من پاک حضور دوربین را فراموش کردم واو را زیر مشت و لگد گرفتم که گوشه دندان او هم پرید.  

ورود به رادیو و راوی «قصه‌های شب»

سوال بعدی کاردان درباره چگونگی ورود به عرصه رادیوست؟  

زندگانی می‌گوید: در یک دوره‌ای دانشجو بودم مریم معترف دعوت کرد که در برنامه رادیویی «قصه‌های شب» راوی باشم. در استودیوی رادیو بودم که مدیر از من پرسید چرا گویندگی نمی‌کنی؟ من هم گفتم که از خدایم است. بعدها وارد کلاس‌های آقای سمندریان شدم و همچنین ساعد باقری که به ما ادبیات درس می‌داد. تا اینکه سال ۷۵ شروع به اجرای برنامه زنده کردم. آن زمان ۳۳ سالم بود و دانشجوی رشته الکترونیک بودم.

به گزارش ایسنا، زندگانی از تجربه فعالیت در موسیقی و ارتباطش با آن هم می‌گوید: یک زمانی پول‌هایم را جمع کردم پنجاه‌وپنج هزارتومان شد. با آن پول یک گیتار خریدم. چون اجازه نمی‌دادند کلاس موسیقی بروم ناچار اصول هارمونی را از طریق کتابها خودآموز یاد گرفتم و بعدها که در دانشگاه با استاد محمدسریر آشنا شدم بر دانش موسیقیایی‌ام افزوده شد و همچنین موسیقی پاپ را نزد استاد محمد نوری فرا گرفتم.

اما این پایان ماجرا نیست و با پیشنهاد کاردان و تشویق عوامل پشت صحنه امید زندگانی یک قطعه پاپ به صورت زنده در استودیو اجرا می‌کند.  

حسرت نقشی که به دل ماند/ دل‌تنگی برای عارف لرستانی و حسن جوهرچی

گویا سوال تکرار زندگی سوال روتین چهل‌تیکه است.  

زندگانی در پاسخ به این سوال می‌گوید: «گر چه پدرم نبود اما اسم‌اش سایه سرمان بود. من اگر توانستم و افتخار این را داشته باشم که الان اینجا باشم از صدقه سری پدرم بود. اگر برگردم عقب و پدرم را ببینم دستانش را می‌بوسم و همچنین که بتوانم و برگردم عقب آن مسیری که زندگی‌ام را از مادرم جدا کردم، این کار را نمی‌کردم.

احتمالا همه بازیگران حسرت یک نقش را دارند حتی اگر به زبان نیاورند.

زندگانی هم  می‌گوید: یک کار سینمایی بود که در دوره خودش خیلی گل کرد. من برای نقش اول این سینمایی انتخاب شده بودم و قرار بود که چند روز بعد برای قرارداد بروم. اما در همان چند روز بازیگران تغییر کردند و من از فیلم حذف شدم. بعدها که فیلم ساخته شد و اکران شد بسیار کار موفقی شد و حسرت این نقش برای همیشه با من ماند. وقتی کاردان اصرار می‌کند که اسم فیلم چه بود، زندگانی اسم فیلم را فاش می‌کند. اسم فیلم قرمز بود.

هر چه هست شاید تقدیر امید زندگانی در نگرفتن این نقش بوده است و قرعه به نام هنرمند دیگری افتاده است.  

روایت بازیگری که با یک سیلی درس زندگی گرفت

به پایان ضبط برنامه نزدیک شدیم و در پایان امید زندگانی از دلتنگی‌هایش هم می‌گوید، این‌که دلش برای بازی کردن فوتبال با عارف لرستانی تنگ شده است یا دلش یک بغل حسن جوهرچی می‌خواهد.  

ضبط برنامه به اتمام رسیده و عوامل عکس یادگاری را با این بازیگر به ثبت می‌رسانند.

انتهای پیام