نگاهی دیگربار به «بیکتابی» نوشته محمدرضا شرفی خبوشان
تجربهای دردناک از غارت فرهنگ و تاریخ
«بیکتابی» کتاب کوچه و بازار نیست. سنگین است با نثری سنگینتر. حرف برای گفتن دارد و شما را با خود همراه خواهد کرد. میرزایعقوب خاصهفروش، شخصیت اصلی کتاب است که مردی قاجاری است و آنتیکخَر.

در خریدوفروش کتاب و نسخههای خطی و نفیس هم دستی بر آتش دارد و دراین بین با افرادی مثل خودش ارتباط میگیرد. شخصیت اصلی، مثبت نیست. دغلباز، دورو و ریاکار است. خیلی از شخصیتهای دیگر کتاب هم همینگونهاند، از قزّاق و نوکر و کلفت بگیر تا کتابدار شاه. اکثریت مانند کفتاری بهدنبال بلعیدن پول و سود بیشتر هستند.
نویسنده در حین تعریف ماجرای میرزایعقوب، ماجرای بهتوپ بستن مجلس و حضور روسها و قتل ناصرالدینشاه را هم در داستان گنجانده است، پس کتاب نگاهی به تاریخ دردمند این مملکت نیز دارد و همچنین با نقل داستانهایی از ضحاک، افسانه هم برایمان میگوید. نثر کتاب، ادبی و سختخوان است و پر از کلماتی که نشنیدهایم و معنیشان را بلد نیستیم، ولی متن را برایمان نامفهوم نمیکنند؛ حتی برای منی که حوصله لغتنامه و جستوجو در گوشی حین مطالعه ندارم و اگر معنی لغتی را نمیدانستم، خب نمیدانستم.
فحش و بدوبیراه هم کم در کتاب نیست. «بیکتابی» تلخ است، سخت است، تو گویی بیکفایتی تاریخ ایران را در قالب این کتاب جا دادهاند. برایمان بهوضوح بهتوپ بستن مجلس را بهتصویر میکشد و صدای تکتک توپهای آوارشده بر سر مجلس را در گوشت میآویزد. حضور بیگانگان را طوری به رُخت میکشد که همینالآن هم ببینیشان. شکنجههای مشروطهخواهان را برایت ریزبهریز توصیف میکند تا حدیکه خودت را در میان دو طناب ببینی که هر سر طناب را یک قزاق وحشی گرفته و دارند از دو طرف میکِشندت و هر لحظه میگویی الان است که زبانم از دهانم بزند بیرون... گویی پنجشش قاتل جنایتکار همینحالا توی مشروطهخواه را کنج دیوار تنها و غریب گیر آوردهاند و سرت را میبُرند و در دامن خودت پرت میکنند.
یارو جلوی چشم تو کیلوکیلو کتابهای ارزشمند وگرانسنگ ونفیس را به ثمنی قلیل، به مفتخورهای انگلیس و روس میدهد... انگار نخودچیکشمش است...حتی نخودچی کشمش هم بود، نباید آنقدر راحت...مثلا او بیگانه است، حالیات میشود که آن مردک قلمبه، کاردار فلان سفارت یا سفیر آن یکی کشور غارتگر این کتاب را میبرند و در موزههای کثافتشان که از تاریخ و فرهنگ ما پُر شده، میگذارند و سالیان سال پزش را میدهند؟ آن یکی بیعرضه که کتابدار کتابخانه شاه بیعرضهتر از خودش است، ورقهورقه کتاب را -انگار که تخمه بخوری و پوستش را تُف کنی- به ته حوض میریزد که ماموران از دزدیاش بو نبرند...
نویسنده در حین تعریف ماجرای میرزایعقوب، ماجرای بهتوپ بستن مجلس و حضور روسها و قتل ناصرالدینشاه را هم در داستان گنجانده است، پس کتاب نگاهی به تاریخ دردمند این مملکت نیز دارد و همچنین با نقل داستانهایی از ضحاک، افسانه هم برایمان میگوید. نثر کتاب، ادبی و سختخوان است و پر از کلماتی که نشنیدهایم و معنیشان را بلد نیستیم، ولی متن را برایمان نامفهوم نمیکنند؛ حتی برای منی که حوصله لغتنامه و جستوجو در گوشی حین مطالعه ندارم و اگر معنی لغتی را نمیدانستم، خب نمیدانستم.
فحش و بدوبیراه هم کم در کتاب نیست. «بیکتابی» تلخ است، سخت است، تو گویی بیکفایتی تاریخ ایران را در قالب این کتاب جا دادهاند. برایمان بهوضوح بهتوپ بستن مجلس را بهتصویر میکشد و صدای تکتک توپهای آوارشده بر سر مجلس را در گوشت میآویزد. حضور بیگانگان را طوری به رُخت میکشد که همینالآن هم ببینیشان. شکنجههای مشروطهخواهان را برایت ریزبهریز توصیف میکند تا حدیکه خودت را در میان دو طناب ببینی که هر سر طناب را یک قزاق وحشی گرفته و دارند از دو طرف میکِشندت و هر لحظه میگویی الان است که زبانم از دهانم بزند بیرون... گویی پنجشش قاتل جنایتکار همینحالا توی مشروطهخواه را کنج دیوار تنها و غریب گیر آوردهاند و سرت را میبُرند و در دامن خودت پرت میکنند.
یارو جلوی چشم تو کیلوکیلو کتابهای ارزشمند وگرانسنگ ونفیس را به ثمنی قلیل، به مفتخورهای انگلیس و روس میدهد... انگار نخودچیکشمش است...حتی نخودچی کشمش هم بود، نباید آنقدر راحت...مثلا او بیگانه است، حالیات میشود که آن مردک قلمبه، کاردار فلان سفارت یا سفیر آن یکی کشور غارتگر این کتاب را میبرند و در موزههای کثافتشان که از تاریخ و فرهنگ ما پُر شده، میگذارند و سالیان سال پزش را میدهند؟ آن یکی بیعرضه که کتابدار کتابخانه شاه بیعرضهتر از خودش است، ورقهورقه کتاب را -انگار که تخمه بخوری و پوستش را تُف کنی- به ته حوض میریزد که ماموران از دزدیاش بو نبرند...

در این کتاب سر بیشرفی مسابقه است...با خود فکرمیکنی آیا این قزاق وحشی خونریزکه خونریزیهای خودش و قاتلان دیگر را با جزئیات شرح میدهد، بیشرفتر است یا لسانالدوله یا میرزایعقوب یا... تلخ است... بیکتابی، کتابنخواندن، غارت، ارزش نداشتن علم تلخ است... تلخ است که بچهها به کتابهای درسیشان آنقدر بیعلاقهاند که بعد از پایان سال جشن پارهکردنشان را میگیرند... تلخ است که جان درختها برای کسی مهم نیست و هر مزخرفی به دستش بیاید بهعنوان کتاب بلغور میکند به مردم... تلخ است کتبی که در طول تاریخ برای نوشتن و حفظشان خون دلها خوردهشده و چه علمایی که چندین شبانهروز خواب و خوراک نداشتهاند به پاسِ نوشتنشان، اینگونه بین ما مهجور است... تلخ است... تلخ...
پیشنهادی باخبر


